تبليغاتX
سینما-امروزCINEMA-TODAY

سینما-امروزCINEMA-TODAY

نوشته های محمد محمدیان

          و این هم فیلم تازه مسعود کیمیایی

محاکمه در خیابان/عکس از بابک برزویه 

 نمی دانم از کی علاقه مندان سینما برای تماشای فیلمی از مسعود کیمیایی لحظه شماری کرده اند.بعد از قیصر بود،رضا موتوری بود،گوزنها بود،کی بود؟من که از دهه شصت شدم بیننده حرفه ای سینمای او و با داییم در نوجوانی کتاب زاون قوکاسیان درباره سینمای او را خریدیم،همیشه این انتظار را دیده ام.

نام کیمیایی اگر همیشه بالاتر از بازیگرانش نبوده بدون شک هم رده آن ها بوده.محبوب و دوست داشتنی.وشاید تنها کارگردانی در سینمای ایران است که تا این حد انتظار برای تماشای فیلمش به وجود آورده است.

در سال های اخیر هم همیشه پیش از نمایش فیلمش شنیده ایم این یکی دیگر یک چیز دیگه است.یک گوزنها و دندان مار دیگر.من دوستدار سینمای او که چند سال است منتظرم فیلمی تمام عیار از او ببینم. و البته ناامید هم نشده ام هر چند پس از قسمت اول ضیافت هم هنوز فیلمی از او که کامل راضی ام کرده باشد ندیده ام.

راستش از حکم و رییس که اصلا چیزی نفهمیدم.نمی دانم به نظرم این سینمای او نیست.من تشنه دیدار سینمای ناب او هستم که همه می دانیم چه سینمایی است.

اما شنیده ام این یکی "محاکمه در خیابان" دیگر یک چیز دیگه است.باور کنید. 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط Mohammad MOHAMMADIAN  | 

صندلـی خالی

 

وقتي دعوت‌نامه نشست خبري با حضور سانگ‌ايل‌گوك، بازيگـر نقش جومونگ، به دستم مي‌رسد نمي‌دانم چه‌كنم؛ بروم؟ نروم؟ بروم بگويم‌چي؟ من كه تا حالا يك قسمت از اين مجموعه را نديده ام. بعضي از بستگان مي‌گويند اگر نمي روي بگو تا ما برويم! از شهرستان زنگ مي‌زنند مي‌گوينـد شنيده‌ايم مي‌خواهـي بروي «جومونگ» را ببيني، خوش به‌حالت!

خيلي‌ها اين مجموعه را مي‌ديدند و دوست داشتند. بعضي كه حتي تكرارش را از دست نمي‌دادند. و وقتي مجموعه‌اي يا فيلمي را دوست داري، طبيعي است كه دوست‌داري بازيگرانش را از نزديك ببيني يا حتي با آنها عكس يا ازشان امضاء بگيري. چه اشكالي دارد؟ اين هم بخشـي از ادامه آن فيلم و سريال در ذهن مخاطب است.

 در جشنواره سن‌سباستين، در جلسه مطبوعاتي ليو اولمان بازيگر محبوب فيلم‌هاي برگمان، از سه‌چهار ساعت قبل رفتم و پلاستيك خالـي مجله را در يكي از صندلي‌هاي رديف جلـو گذاشتـم تا جايي گرفته باشم! مي‌دانستم خيلي شلوغ خواهد شد. سر وقت كه رفتم، سالن جاي سوزن انداختن نداشت. خيلي شلوغ بود. گفتم دير آمده‌ام جايم را گرفته‌اند. از دور ديدم صندلي‌ام خالي است و پلاستيك هنوز سرجايش است. رفتم و پلاستيك را برداشتم و نشستم. ميدانستم كار خوبي نكرده‌ام اما به دليل ديدار يك بازيگر بزرگ سينما بود.

لیواولمان(عکس ازم.م)

 اين علاقه به ديدار بازيگرها و چهره‌هاي محبوبم را از بچگي دارم و حتي از دو نفـر هم امضاء گرفته‌ام! سالها پيش از ساموئل خاچيكيان و خسرو شكيباييِ پيش از هامـون كه درترن بازي كرده بود امضا گرفتـم.

باري ... « ريوزو» بازيگر نقش شوهـر اوشين را در مجموعه «سال‌هاي دور از خانه» به ياد داريد؟ اگر او آمده‌بود ـ لابد ديگر پير شده ـ حالا هم حتماً مي‌رفتم! اما «جومونگ» ... سانگ ایل گوک به دليل همين اقبالش در ايران در مجموعه كارهاي تبليغاتي شركت ال‌جي حضـور يافته بود. اتفاق مهمـي كه كم‌تـر با استفاده از هنرمندهاي خودمان روي داده. يك‌بار كه جمشيـد مشايخي در تبليغات كولـري حضـور يافت اعتراض‌هايي حتـي از سوي هنرمندان شـد. در حالي كه اين هم بخشي ازهنـر يك چهره محبوب است كه مي‌تواند به اقتصـاد ياري برسانـد.

عکس از امیرمحصصی فر

سانگ‌ايل‌گوك چندی پیش براي ديداري چند روزه به ايـران آمـد و همـان روز در جلسه‌اي با خبرنگارهـا  و نويسنده‌هاي رسانه‌ها شركت كرد. يكي از دوستان مطبوعاتي در جلسه با شوق و ذوق امضاي «جومونگ» را نشانم مي‌دهد كه چند ساعت قبل در هتل استقلال از او گرفته و با علاقـه هـم عكس‌هايي با تلفن همراهش از او مي‌گيـرد. مي‌گويـد فرزندش سفارش كرده امضاي او را بگيرد، اما من باورم نمي‌شود!

ايل‌گوك در اين جلسه به سؤال‌هاي مختلفي پاسخ داد كه با ترجمه بد كره‌اي به ايـراني يك مترجم كره‌اي همراه بود. جاهايي واقعاً ديگـر نمي‌فهميـدم مترجم محتـرم چه مي‌گويـد. گويـا كره‌اي حرف مي زد! ايل‌گوك ابتـدا گفت: با استقبالي كه مردم از او كردند از اين پس علاقه‌مند است بيشتر درباره ايران بدانـد. او دانش آموخته سينماست  و با آزموني در تلويزيون از ميان 250 نفـر براي اين نقش انتخاب شـده بود. بچه‌هاي آسمان را سالهـا پيش در جشنـواره‌اي ديده و آن را دوست دارد. او اشاره كرد: « اين مجموعه در كشـور ما يازدهمين مجموعه پر طرفـدار بوده و نخستين سريالي‌است كه به تاريخ باستان كره پرداخته. تاريخ وقايع اين مجموعه همزمان با دوران هخامنشي است.» او گفت دوبله فارسي مجموعه را نديده اما دوست دارد دوبلور نقش جومونگ را ببيندتا بداند چه‌كسي به جاي او حرف زده است: « هنگامي كه اين مجموعه در چين پخش شد دوستي به من گفت دوبله صداي شما به چيني خنده‌دار شـده. به اين دليل تا چند روز نتوانستم بخوابم.»

سانگ ايل گوك در روزهاي حضورش در تهران با دوبلـور نقش خود در اين مجموعه ديدار و از دوبلـه مجموعه ابراز رضايت كرد و قسمت‌هايي از آن را هم با خودش بـرد. در اين جلسـه حسين ديلمـي و حسيـن تنهـايـي  از مديران شركت گلديـران نماينده ال‌جـي در ايـران و ابوالفضـل علـوي مشاور تبليغاتي شركت حضـور داشتند زيرا طبعاً مايل بودند از سفـر جومونگ به ايران حداكثر استفاده تبليغاتي را ببرند كه چنين هم كردند و بارزترين آن‌ها ظهور تصويرهاي ايل‌گوك  و جومونگ در تابلوهاي تبليغاتي محصولات ال‌جـي بود. ايل‌گوك در سفـر دو روزه‌اش از بيمارستان محـك بازديد و با نمايندگان و خريداران محصولات ال‌جـي هم  ديدار كرد.

 پيش از شروع جلسه مطبوعاتي تلفن همراهم زنگ مي زنـد، پسـر كوچكـم است، بدون سلام و با عجلـه مي‌گويـد: « بابا، جومونگ رو با خودت بيار خونـه!»

 

ماهنامه فیلم/شماره۴۰۱ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط Mohammad MOHAMMADIAN  | 

 

بدترین فیلم های عمر ما!

 

چند سال است که دوست دارم می شد بدترین فیلم های ایرانی و خارجی عمرمان را هم می توانستیم انتخاب کنیم.خارجی را که می شود ولی نویسنده ای هست که جرات انتخاب فیلم های ایرانی را داشته باشد!یادم است چند سال پیش که بدترین فیلم سال را (زرشک بود تمشک بود چه بود)برخی منتقدین و نویسندگان سینمایی انتخاب کردند چه جنجالی شد که دیگر هم تکرار نشد.راستی چرا نمی شود بعد از اکران که دیگر تاثیری هم در فروش فیلم ندارد این اتفاق بیفتد.اصلا این کمک به فیلم سازی است که بد ساخته که دیگر نسازد.فیلم خوب بسازد.یا دیگر نسازد و برود دنبال یک کار دیگر که آن جا به جایی برسد.حالا شاید بگویند انتخاب کنید که چه بشود.بهترین ها را برای چه برمی گزینند،خب هم جذاب است هم اسباب تشویق،نه...بهترین فیلم فیلمساز را می توانیم انتخاب کنیم ولی بدترین فیلم او را ابدا...مگر می شود گفت.اصلا همه آن به به و چه چه ها را فراموش می کند و فقط همین را می چسبد.راستی می شود روزی بدترین فیلم های خود را انتخاب کنیم.باور کنید من تا حالا برای خودم هم چنین نکرده ام.جرات نکرده ام ! شما انتخاب کرده اید....بگذریم.

در شماره 400 ماهنامه فیلم بهترین فیلم های خود را برگزیده ام. سال ها طول کشیده تا به این اسامی رسیده ام  اما مجله که چاپ شد دیدم چند فیلم جا افتاده است ! حیف...

ايرانـي:

1. هامون 2. باشـو، غريبه كوچك 3. گوزنهـا 4. دونده ... 5. درباره الـي ... 6. خانه دوست كجاست 7. سفر به چزابـه 8. تنگنـا 9. سوتـه‌دلان 10. صبح روز بعـد

 

خارجـي:

1. ايثـار 2. داستان توكيـو 3. جـاده 4. سينمـا پاراديـزو 5. رنـگ آبـي 6. ترامـوايـي به‌نام هـوس 7. موشـت 8. راشومون 9. نيمـروز 10. ياغـي بي‌هـدف


همه فيلم‌هاي ايراني پس از انقلاب را تقریبا دیده ام. به ترتيب اهميت آثار، برخي را در سينما /بعضي را با ويدئـو پروژكتور خانه پدري، برخي را با تلويزيون و ویدیو وِ
CD/DVD و تعدادي را در لپ‌تاپ ديده‌ام و بعضي را هم نديده‌ام! بگويم كدام فيلم‌ها را نديده‌ام! هامون را كه بيش از ده‌بار در سينما ديده‌ام، يادش گرامي.

بهترين آثار خارجي را هم سعـي مي‌كنم از دست ندهم. گاهي كه به جشنواره‌هاي جهانـي مي‌روم حتي خارج از برنامه جشنواره نيز فيلم‌هايي را در سينما‌هاي ديگـر تماشـا كرده‌ام. اين‌ها درست، اما مي‌دانيد هر علاقه‌مند سينما خاطره ديدار چند تا فيلم را هيچ‌گاه در عمرش فراموش نمي‌كند. شمـا هم لابد تعدادي از اين فيلم‌ها را سراغ داريد. اولين فيلمي را كه به ياد مي‌آورم در سينما ديدم در كودكي به همراه دايي قدرت در سينما ميهـن خرمشهـر ـ كه سينما پاراديزوي مـا - بـود. برخي بعد از تماشاي بروس‌لـي در رئيس بزرگ (لو وي، 1971) مي‌خواستنـد خارج سينما اداي او را درآورند كه چه بساطي به راه انداخته بودند. يا سازدهنـي در دوران دبستان و جنگ كه تازه به شمال مهاجـرت كرده بوديم و از همه خواستنـد پس از تماشاي فيلم خلاصه‌اي از آن‌را بنويسنـد كه نوشتـم و جايزه‌اي گرفتم.

تماشاي گروه خشـن تنهـا فيلم هفتاد ميليمتري كه در سينما آفريقـا ـ به كوشش خانة فرهنگ ـ ديدم. يا قيصـر در سالن سينماي خانه سينما/فيلمي كه پيش از آن بارها و بارها ديده بودم اما اين‌بار لذت بيشتري داشت و يا دونـده ... كه براي اولين بار بود در كنار يك منتقـد سينما، فيلم مي‌ديدم. چه لذتـي داشت دوستي با آقاي صلح‌جـو پيش از سال‌هاي كار در مجلـه.

ياد جملـه‌اي از احمـد امينـي عزيـز افتادم كه سالهـا پيش نوشتـه بود:

« اگـر سينمـا را از زندگـي ما حذف كننـد دليلـي براي زنـده مانـدن داريـم؟»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط Mohammad MOHAMMADIAN  | 

ماهنامه فيلم و چهار صد شماره اش...

آرامش در حضور ديگران

 هنوز عيد سال شصت و شش نيامده بود كه رفتيم فولادشهـر، خانة خالـه. وقتي رسيديم شيدا نبود.اودومين دختر خاله و از من بزرگتر بود. فرقش هم با بقيه اين بود كه شيداي سينمابود و هميشه براي همديگـر حرف داشتيم از فيلم‌هايي كه ديده بوديم، بزنيم. شنيده بودم اين اواخـر نامش را در انجمن سينماي  جوان نوشته بود. ساعتي طول كشيد تا از انجمن به خانه آمـد ...

...بچه كه بوديم توي سينماي فولادشهـر(آريـاشهرسابق) قرار بود فيلم های نورمن ويزدوم را نشان بدهند. برگه‌هاي آگهـي نمايش فيلم را منزل به منزل لاي در مي‌گذاشتنـد. برخي خانه‌ها در آپارتمان‌هاي به هم چسبيده‌اي قرار داشتنـد (و دارنـد) كه اين آپارتمان‌ها نيز به يكديـگر راه داشتنـد. من و شيدا و شهرام راه مي‌افتاديم و هر چه برگه بود جمع مي‌كرديم و از همان بالا به صورت موشك مي‌انداختيم پايين. توي سينما هم طبيعي بود كه هيچ كدام از همسايه‌ها را نبينيم ...

وقتي كه شيدا آمد لابه‌لاي كتاب و جزوات سينمايي‌اش، مجله‌اي ديدم كه تا آن زمان نديده‌ بودم: فيلم؛ كه مي‌گفت ماهيانه در مي‌آيـد و همه‌اش راجع به فيلم و سينماست، مدتي‌است مي‌گيـرد و به دنبال همه شماره‌هاي قبل آن مي‌گردد. از دستش گرفتـم و ورق زدم. يك‌بار از اول تا آخـر و بعد دوباره از اول و بعد هم دوباره از اول. همه را خوانـدم. چنـد روز از عيد گذشته بود كه از كيوسك روزنامه‌فروشي دوتا شماره عيد فيلم را خريدم و يكي براي شيـدا عيدي و اين نخستين باري بود كه فيلـم مي خريدم. تا مدت‌ها آن را از روزنامه‌فروشي تهيه و مانند زمان انتشارش نـو جمع مي‌كردم  تا اينكـه احساس كردم با مشترك شدن به حرفه اي‌هاي سينما مي‌پيوندم و يك روز آمدم مجلـه، كه فرامرز روشنايي مسئول اشتراك بود. بعد هم كه امير محصصـي فر به بخش اشتراك آمـد، در طول ماه بارها و بارها به او زنگ مي‌زدم و از انتشار مجلـه مي‌پرسيدم كه چـرا به دستم نرسيده. ديگـر تا وقتي زنگ مي زدم، مي‌شناخت و مي‌گفت آقاي ... هنوز بيست‌و‌پنجـم ماه است .خوشحال مي‌شدم كه مي‌ديدم نامم را به خاطر سپرده. حتي يك‌بار جمعه بود احساس كردم ديگـر انتشار مجله دير شده، زنگ زدم ليتوگرافـي و پيگيـر شدم ياد آن روزهاي اشتراك به‌خيـر ...

 

يك روز هم شيـدا با پدرش آمدنـد تهران براي كار پدرش. وشيـدا هم با چه شوقي براي ديدن مجله و مشترك شدن آمـد. پنجشنبه بود و جمعـه بايد بر مي‌گشتنـد. گويا كار پدرش طول كشيده بود و وقتي به دفتـر رسيـده بودنـد، مجلـه تعطيل شده بود. چه‌قدر آن موقع ياد مسافـر افتاديم.

خلاصه از آن پس مجله شد دوست صميمي براي من كه بسياري جاها با هم بوديم. ديگر نام نويسندگان مجله را از حفظ بودم و شايد به اندازه عوامل فيلم‌ها دوست داشتم آن‌ها را از نزديك ببينم. حتي آن موقع‌ها كه خودم بلنـد مي‌شدم مي‌رفتـم جشنوارة كودكان اصفهـان، جلوي هتل عباسـي مي‌ايستادم تانويسندگان را ببينم. دوران سربازي را كه در بيمارستان نيروي‌انتظامي مي گذراندم ، روزي دوستي گفت، تو كه مجله فيلم مي‌خواني آقاي صلح‌جـو را مي‌شناسـي؟ گفتـم تهماسـب صلح‌جـو را چطور نشناسـم؟ گفت: خانمش در بيمارستان پرستار است. خوشحال شـدم، نشستم به نوشتن نامه‌اي براي آقاي صلح‌جـو و رفتـم نامه را دادم به همسـرش. در سينما آزادي سر فيلم دونـده كه فيلمخانه نشان مي‌داد، قرار شـد ايشان را ببينـم و اين دوستي طـي سالهـا سبـب شـد بسيـار از او يـاد بگيـرم ...

روزي تماس گرفتنـد و براي عروسي شيـدا دعوتمان كردند، ما هم رفتيـم. شيـدا وسايلش را جمع كرده بـود و مجله‌هاي فيلم را كناري گذاشته بود. صدايم كرد و گفت: خانه‌اي كه گرفتيم كوچك است، اين مجله‌ها را نزد خودت نگـه دار و به جـز آن عيـدي همه را به من داد. مي‌دانستم چه‌قـدر آن‌هـا را دوست داشت، گفتـم پيش من هميشه محفوظ مي‌مانـد. او اگرچـه از سينما دور شـد، با اين وصـف هربار كه به اصفهـان مي‌رفتـم، مي‌گفت مجلـه داري؟ و مي‌گرفت و با علاقه ورق مي‌زد. مراقب ايليا ـ كه بزرگتر هم مي‌شـد ـ بود كه به آنهـا آسيبـي نرسانـد.

ديگـر مطالب سينمايي مي‌نوشتـم و براي بخش خوانندگان نشريات مي‌فرستادم كه چاپ مي‌شـد. روزي يكي از همين نوشته‌ها را دادم آقاي صلح‌جـو بخوانـد. گفت‌اينهـا را بفرست مجلـه. گفتم مطالب مجله، خيلي تخصصي‌است، هنوز زود است. گفت بفرست و من فرستادم. وقتي در صفحات نقـد خوانندگان چاپ مي‌شـدخيلي خوشحال مي‌شـدم. خلاصه شماره خاطره انگيـز صدوچهل منتشـر شـد كه با آن دعوت به همكاري شـدم ...

 عيد چند سال پيش كه به اصفهان رفتم، سري هم به منزل شيـدا زدم. ايليـا كه ده سالـه شده بود دويـد طرفـم و گفت عمـو مجله فيلـم داري؟ در دستش همان شماره عيـد و چنـد شماره اخيـر بود. شاخ در آوردم. گفتـم شيـدا اين چي مي‌گـه؟ گفت خيلي دوست دارد فيلم ببيند، تازگـي مجلـه هم مي‌خـرد. از وقتـي هم فهميـده مي‌آيـي  آمـده مي‌گـه به عمـو بگـو آن مجله‌هايت را براي من بيـاورد. اشـك در چشمانـم حلقـه زد و خاطـرات همه آن سال‌هـا در يك آن از ذهنـم گذشت. دستش را گرفتـم و بردم تا برايش عيـدي بخـرم...

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط Mohammad MOHAMMADIAN  | 


اگر جای شما بودم آقای كيانيان...  

در خاک آشنا(بهمن فرمان آرا)

رضا كيانيان بازيگر خوبي است،چه نقش‌هايي در سينماي ايران داشته... همه بازی های او را تقريباً از تمام وسوسه‌هاي زمين ديده‌ام. و همه را تقريباً دوست داشته‌ام!

و تازه او فقط بازيگري را در بازي‌هايش نشان نداده، در كتاب‌هايش، نوشته‌هايش و مصاحبه‌هايش هم نشان داده. چند سال پيش آمده بود بازار فيلم ايران، به او گفتم: آقاي كيانيان شما چرا آمده‌ايد اين جـا؟ پاسخ جالبـي داد. گفت: آمده‌ام به مهمانان خارجی بگويم اين سينمايي كه شما مي‌بينيد و دوست داريد، كارگردان‌هايش را مي شناسيد و با پخش‌كننده‌هايش آشنائيد، بازيگر هم دارد، بازيگرهاي حرفه‌اي. من آمده‌ام تا از منظر بازيگري، سينماي ايران را به آن‌ها معرفي كنم. حساسيت او به موضوع تا اين حد است. تا اين حد جدي. اصلاً علاقه و احترامش به پيشكسوت‌هاي اين حرفه را تا حالا بارها و بارها نشان داده. چه حس خوبي داشت كتاب «ناصر و فردين».

يك‌بار در مجله فيلم دو نمايشنامه‌ از تنسي ويليامز به او دادم. گفت امضا كن بده، گفتم من كه ترجمه نكرده‌ام، گفت باشه مي‌خواهم اين يادگاري امضاي شما را داشته باشد. اگر با او روبرو شده باشيد مي‌فهميد چه هنرمند نازنيني است.

اما اين‌ها را گفتم كه بتوانم برسم سر اصل مطلب، سر انتقادم! گفتم كه بگويم، آقاي كيانيان اگر جاي شما بودم ...

به تازگي كتاب «اين مردم نازنين» را خواندم كه كيانيان از خاطراتش در دوران شهرتش با مردم نوشته. دو سه عيد پيش بود كه چند تا از آنها در مجله چاپ شد كه خواندني بود. خوب بود.

او قلم شيريني دارد. اما ... «اين مردم نازنين» كتاب شيريني نيست. هرچه جلوتر مي‌رفتم احساس بدي پيدا مي‌كردم. به نظر مي‌رسيد كتاب يك‌جور فرياد محبوب و مشهور نشان دادن كيانيان است. يك‌جور خود بزرگ‌بيني، يك‌جور غرور كاذب، يك‌جور ... كه او اصلاً به آن نياز ندارد. جاهايي خواننده احساس مي‌كرد اتفاق‌ها يا ديگرتكراري‌اند يا ساختگي! تا خاطره‌اي شروع مي‌شد ديگر مي‌توانستم حدس بزنم حالا نويسنده اين‌جا مي‌خواهد چه بگويد. حتي با كمال تعجب يك خاطره منفي هم در آن جايي نداشت كه مثلاً كسي او را به‌ ياد نياورده يا رفتار خوبي نكرده باشد.لااقل من که به خاطر ندارم.

او در مقدمه كتاب مي‌گويد: اميدوارم سال‌هاي بعد دفترهاي ديگرش را هم چاپ كنم .... اما آقاي كيانيان من اگر جاي شما بودم از خير اين‌يكي مي‌گذشتم. جاي شما بودم تا كتاب را(كه به چاپ سوم رسيده) كسي نديده! همه تيراژش را يك‌جـا مي‌خريدم و پيش خودم نگه مي‌داشتم! گفتم ... چون دوست تان دارم.



+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط Mohammad MOHAMMADIAN  |