عکس ها: م.م 

مارلون و براندوی من

گزارش چهل و نهمین جشنواره تسالونيكی (يونان، ۲۴ آبان تا سوم آذر)

 اگر گزارش سال گذشته از جشنواره سن سباستين را مدتي پيش از جشنواره آغاز كردم، امسال هنوز به جشنواره دعوت نشده، شروع به جست‌وجوی اطلاعات از جشنواره و شهر تسالونيكی كرده‌ام. تسالونيكی هميشه نگاه ويژه‌ای به سينمای ايران داشته و فيلم‌های ايرانی در بخش‌های گوناگون آن شركت كرده‌اند. يك بار هم تعداد زيادی از سينماگران ايرانی را دعوت و سميناری برگزار كرده بود. تسالونيكی از جشنواره‌هايی است كه تاكنون مطالب مفصلی درباره آن چاپ شده، اما يقين داشته باشيد در اين گزارش نيز به نكته‌های ديگری خواهيد رسيد.

در مكان‌های تاريخی تسالونيكی در اينترنت به جايی به نام «كامارا» مي‌رسم كه گويا نشانه پيروزی يونانی ها بر ايرانی‌های باستان است كه طبعاً خوشايند نيست. از ايران دو فيلم به همين سادگی (رضا ميركريمی) در بخش سينماي مستقل و آن‌جا (عبدالرضا كاهانی) در بخش مسابقه بين‌الملل حضور دارند. با مينو مشيری كه از طرف روزنامه «ايران نيوز» برای چندمين بار به جشنواره آمده، ميركريمی را در فرودگاه مي‌بينم. مي‌گويد چند روزی در تسالونيكی مي‌ماند و سپس به جشنواره‌ای در رم خواهد رفت كه فيلمش در بخش مسابقه است. او به همكاری دوباره با راستين اشاره مي‌كند كه ابتدا قرار بوده روي فيلم‌نامه «يك حبه قند» كار كنند اما آن را كنار گذاشته‌اند. اكنون اميدوار است فيلم‌نامه مشترك «ماه در آتش» را، بر اساس دو قصه شاهنامه كه پيش‌توليد مفصلی دارد و ربطی به كارهای گذشته‌اش هم ندارد، بسازد.

رضا میرکریمی 

از تهران به وين و سپس تسالونيكی پرواز مي‌كنيم. در فرودگاه وين تعداد زيادی ساعت روی ديوار نصب شده كه هريك زمان شهری را نشان می‌دهد. ساعت تهران را پيدا مي‌كنيم، اما كار نمی‌كند. ميركريمی مي‌گويد اگر دست‌مان مي‌رسيد ساعت را پايين مي‌آورديم و باتری‌اش را عوض مي‌كرديم. در هواپيما به سمت تسالونيكي، هر مسافري از مليت‌هاي مختلف، نشانه‌اي از سينما دارد. گويي همه به سوي جشنواره پرواز كرده‌اند. يكي كتاب سينمايي مي‌خواند، يكي فيلم مي‌بيند، يكي چيزي مي‌نويسد و يكي موسيقي گوش مي‌دهد. هواپيما كه در باند فرودگاه ساحلي زيباي شهر به زمين مي‌نشيند به ساعتم نگاه مي‌كنم. راستي ساعت به وقت تهران چند است؟ پس از ديدن آن ساعت‌هاي فرودگاه وين، هر بار به ساعتي نگاه مي‌كنم ياد ايران مي‌افتم.

در مسير حركت به سوي هتل، پوستر جشنواره را مي‌توان در هر نقطه از شهر ديد. پوستري زيبا كه عدد ۴۹ در آن برجسته شده و توي عدد نُه آن چشمي آبي ديده مي‌شود كه گويي چشم تماشاگر سينماست. سينما و دريا دو نشانه تسالونيكي در اين پوستر ساده حضور دارد. جشنواره تسالونيكي جشنواره‌اي بسيار جدي و مفصل است و بخش‌هاي گسترده‌اي دارد اما از زرق‌وبرق و فرش قرمز جاهاي ديگر خبري نيست. در بخش مسابقة فيلم‌هاي اول و دوم كه مهم‌ترين بخش جشنواره است چهارده فيلم حضور دارند. و از ديگر بخش‌هاي جشنواره مي‌توان به سينماي مستقل، سينماي يونان، نمايش‌هاي ويژه، فيلم‌هاي خارج از مسابقه، سينماي منطقه بالكان، موج ديجيتال، نسل آينده سينماي يونان، سينماي خاورميانه و فيلم‌هاي كوتاه اشاره كرد. در مروري بر آثار و بزرگداشت‌ها نيز فيلم‌هاي برادران داردن و فيلم‌ساز يوناني مانوس زاخارياس ـ كه بجز اولين فيلمش، بقيه را در شوروي ساخته! ـ به نمايش درمي‌آيند و تازه اين همة ماجرا نيست. بازار فيلم، كلاس‌هاي آموزش سينما براي علاقه‌مندان، جلسه‌هاي بحث ميان تهيه‌كنندگان درباره توليدهاي مشترك منطقه بالكان و مديترانه و سمينارهاي فيلم‌نامه‌نويسي از ديگر برنامه‌هاي جشنواره است و باز هم اين همه ماجرا نيست!

مراسم افتتاحيه در سينماي زيباي المپيون در ميدان اريستُتِلوس يا همان ارسطو برگزار مي‌شود. چه‌قدر سخت بود تلفظ اين كلمه به شيوه يوناني (كه ما قبلاً ارسطاطاليس مي‌گفتيم) و بالاخره در روزهاي پاياني توانستم درست تكرارش كنم. گويا مراسم سال‌هاي گذشته باشكوه بوده ولي امسال خلاصه شده بود در چند سخن‌راني خسته‌كننده و پشت سر هم كه وسط يكي از سخن‌راني‌ها هم بلند شدم و رفتم. تنها نكته قابل اشاره اين مراسم آغاز آن بود: بر پرده، قطاري از سياهي تونلي به روشني مي‌رسد و اين روشني تعدادي از آثار تاريخ سينما است. دو پرده عمودي، سمت چپ و راست پرده اصلي قرار داشت و وقتي نماي فيلمي به نماي ديگري قطع مي‌شد همان نماي قبلي را گاهي بر پرده سمت چپ يا راست دوباره مي‌ديديم. انگار تصویر از يك سوي سالن خارج مي‌شود و اين‌گونه بُعد پيدا می‌كرد.

سكوت لورنا آخرين ساخته برادران داردن محصول بلژيك، فرانسه و ايتاليا نخستين فيلم بلندي است كه مي‌بينم. پيش از شروع فيلم، دسپينا موزاكي مدير جشنواره جايزه ويژه اسكندر طلايي را به لوك داردن اهدا كرد. او درباره داردن‌ها گفت: «ما از كساني تشكر مي‌كنيم كه سينما را مانند آينه‌اي روبه‌روي ما گرفته‌اند تا خود را در آن ببينيم؛ آن‌ها جامعه و تاريخ را نمايش مي‌دهند.»

لوک داردن

لورنا، دختري آلبانيايي، قصد دارد به همراه دوستش مغازه اغذيه‌فروشي باز كند. او در بلژيك زندگي مي‌كند و براي گرفتن مدرك شهروندي آن‌جا با مردي بلژيكي ازدواج مي‌كند و پس از مدتي جدا مي‌شود. مرد كشته می‌شود و او تحت تعقيب عده‌ای قرار مي‌گيرد. فيلم‌برداري روي دست ـ كه البته در آثار بیش‌تر فيلم‌سازان اول و دوم اين جشنواره به چشم مي‌خورد و در بسياري از آن‌ها آزاردهنده است ـ تماشاگر را به فضاي سرد فيلم مي‌كشاند. داردن‌ها كه معمولاً در فيلم‌هاي خود از بازيگران غيرحرفه‌اي استفاده مي‌كنند اين بار نيز توانسته‌اند بازي‌هاي درخشاني از آن‌ها بگيرند. فیلم شباهت‌هايي با به همين سادگي دارد. ميركريمي مي‌گويد از زماني كه با آثار اين فيلم‌سازان آشنا شده تحت تأثير آن‌ها بوده است. لوك داردن در یک كلاس آموزشی، تجربه‌هاي خود را در اختيار دوست‌داران سينما قرار داد و ضمن اشاره به رئاليسم آثارشان گفت: «ظاهر مردم ما را علاقه‌مند مي‌كند تا درون آن‌ها را در زندگي‌شان بررسي كنيم. قتل هم موضوعي است كه دوست داريم بدانيم چرا فردي اقدام مي‌كند تا شخص ديگري را بکشد.» پيش از اين فيلم، تاريكي فيلم سه دقيقه‌اي برادران داردن نمايش داده شد كه به مناسبت شصتمين سالگرد جشنواره فيلم كن در كنار۳۵ كارگردان براي گرامي‌داشت سينما ساخته‌اند. فردي سينه‌خيز مسيري را طي مي‌كند و دوربين كه بالا مي‌آيد، او در حال حركت در جلوي اولين رديف صندلي‌هاي سالن تاريك سينماست. او به تماشاگري مي‌رسد كه با چشماني اشك‌بار در حال تماشاي فيلمي است و سعي مي‌كند از كيف او چيزي بدزدد. هم‌زمان تماشاگر هم دست مي‌برد تا از كيفش دستمالي بردارد. او غرق در فيلم و بدون توجه دست دزد را مي‌گيرد تا با آن اشك‌هايش را پاك كند!

پوسترهاي بدون (without، الكساندر آوراناس) در بخش سينماي يونان، در و ديوار جشنواره را پوشانده و تبليغات خوبي براي آن شده است. فيلم نخستين ساخته كارگردانش است كه مجسمه‌سازي خوانده و جوايز متعددي هم براي حضور در نمايشگاه‌هاي مختلف گرفته. شايد همين سابقه در پيكرتراشي او را آن‌قدر درگير فرم كرده كه تماشاگر به درك مناسبي از شخصيت‌هاي فيلم نمي‌رسد. كادربندي و زاويه‌هاي عجيب دوربين اگرچه قصد دارد اعوجاج‌هاي يك زندگي را به نمايش بگذارد اما تماشاگر را خسته مي‌كند. مردي مشاور شركت صادرات و واردات و همسرش زني خانه‌دار است. مرد مجبور است براي پيشرفت در كار دست به ريسكي بزند تا به انتظار خانواده پاسخي داده باشد، اما در اين راه شكست مي‌خورد.

 نويسندگان و منتقدان می‌توانند يا فيلم را در سينماي مطبوعات ببينند يا با دريافت بليت رايگان در هر سينماي ديگري با مردم. اگر بليت‌ها تمام شده باشد مي‌توانند پنج دقيقه پيش از شروع فيلم به سينماي مورد نظر بروند و بدون بليت وارد سالن شوند. اگر هم باز فيلم را از دست بدهند مي‌توانند به بازار فيلم مراجعه و با دي‌وي‌دي، اثر مورد علاقة خود را تماشا كنند. سينماهاي جشنواره نيز نزديك يكديگر و به همراه ستاد جشنواره و محل اقامت مهمانان در مركز شهر است كه زماني بيهوده صرف رفت‌و‌آمد نشود. در جشنواره مولوديست كيِف (اوکراین) از هتل تا سينماهاي نمايش‌دهنده بايد دو خط مترو عوض مي‌كردم. جشنواره تسالونيكي اگرچه بازار فیلم ندارد تهيه‌كننده‌ها و پخش‌كننده‌هاي بسیاری را مي‌شد ديد كه در حال مذاكره‌اند.

 نشريه روزانه جشنواره رايگان است و هر روز صبح در چند نقطه شهر به وسيله افرادي در اختيار مردم قرار مي‌گيرد تا آن‌ها را درگير جشنواره كند. اين هم يكي ديگر از شيوه‌هاي تبليغات اين جشنواره. در نزديكي سينماي رسانه‌ها، در خياباني ساعت بسيار بزرگي تعبيه شده كه هر بار مي‌توان ديد چه‌قدر به زمان نمايش فيلم مانده، و البته هر بار حدس زد در تهران ساعت چند است!

 هنگام نمایش به همين سادگي سالن پر از تماشاگر است. ميركريمي به تماشاگرها مي‌گويد خوش‌حال است كه عده زيادي به سينما آمده و تعدادي هم روي زمين نشسته‌اند! آن‌ها با شوخي‌ها و نكته‌هاي طنز فيلم ارتباط برقرار مي‌كنند و اين را از خنده‌هاي‌شان مي‌توان فهميد. در پايان تماشاگرها سؤال‌هاي بسياري دارند. آقاي مؤمني، مترجم ميركريمي، كه سال‌ها است در تسالونيكي زندگي مي‌كند مي‌گويد داستان اين فيلم مشكل زن‌هاي يوناني هم هست و اين تنهايي را برخي از آن‌ها نيز تجربه مي‌كنند. هنگام پرسش و پاسخ فيلم به همين سادگي يكي از تماشاگرها به ميركريمي گفت: «اين فيلم صداقت و آرامش ايراني‌ها را به نمايش گذاشت. ما مهرباني ايراني‌ها را درك مي‌كنيم و شما با زبان سينما به فيلم كشتي‌گير پاسخ داده‌ايد.» ميركريمي هم پاسخ داد: «تمدن‌هاي ايران و يونان تمدن چندهزار ساله است و كسي نمي‌تواند خدشه‌اي به آن وارد كند.» راست مي‌گويد؛ حالا مي‌خواهند ساعت را درست كنند يا نكنند...

به همین سادگی 

خراش (مايكل روسا، لهستان) در بخش سينماي مستقل، امسال در جشنواره ونيز هم حضور داشته. زني ميان‌سال، استاد دانشگاه كراكو و دختر يك سياست‌مدار مشهور، سال‌ها با همسرش زندگي خوبي داشته است. او به شكلي تصادفي درمي‌يابد كه شوهرش سال‌ها پیش باعث دستگيري پدرش شده و همين باعث اختلاف آن‌ها مي‌شود و زن خانه را ترك مي‌كند. فيلم اگرچه طرح خوبي دارد ـ تنشي زندگي آرام زن و شوهر پيري را به هم مي‌ريزد و واكنش آن‌ها مي‌تواند ديدني باشد ـ اما به اثري دوست‌داشتني تبديل نشده است. مشكل اصلی فيلم، انتخاب بازيگرها است كه مانع ارتباط تماشاگر با فيلم شده‌اند. فصل ابتدايي فيلم زيباست، در جشن تولد مرد، دوستانش در اتاق اداي بازي گلف را درمي‌آورند. يكي از آن‌ها توپ را به قاب عكس زن و مرد مي‌زند و باعث تَرَك‌خوردن آن مي‌شود.

قلاب (آدريان سيتارو، روماني/ فرانسه) يكي از فيلم‌هاي بخش مسابقه است. مرد و زن جواني در راه سفر به حومه شهر با دختري تصادف مي‌كنند. دختر به نوعي وارد زندگي آن‌ها مي‌شود و سعي مي‌كند زندگي آن‌ها را به هم بريزد. علاقة آن دو به يكديگر نجات‌بخش زندگي‌شان است. نكته مهم فيلم، ساختار آن است كه فيلم‌ساز تمام فيلم را با منطق نماي نقطه‌نظر ساخته و هر نمايي كه مي‌بينيم از ديد شخصيت‌ها است. جايي از فيلم سرانجام دو بازيگر را با هم مي‌بينيم و حس مي‌كنيم كه فيلم از حالت نقطه‌نظر خارج شده اما این نماي نقطه‌نظر فرد ديگري‌ست که در تعقيب آن‌ها است. به گفته بازيگر زن فيلم كه با كارگردان در جشنواره حضور دارد این منطق ساختاری، بازيگر را در شرايط سختي قرار مي‌دهد. فيلم قصه ساده اما تأمل‌برانگيزي دارد. در واقع دختر مي‌آيد تا آن دو نسبت به خود و يكديگر آگاه‌تر شوند و از اين پس با هم صادق باشند. قلاب برنده جايزه ويژه هيأت داوران و دو بازيگر زن برنده بهترين بازيگر جشنواره مي‌شوند.

دبليو. (اليور استون) هم در جشنواره نمایش داده شد و اليور استون در جلسه مطبوعاتي فيلم گفت: «در اين فيلم خواستم زندگي فردي (جرج بوش) را نشان دهم كه صبح از خواب بیدار مي‌شود و فقط آن‌چه را دوست دارد مي‌بيند و معتقد است هر آن‌چه انجام مي‌دهد درست است! شايد فيلمي مانند دبليو. بتواند نسل جوان آمريكا را بيدار كند و در تصميم‌گيري‌هاي دولت آينده مؤثر باشد.» امير كوستوريتسا هم يكي از مهمانان جشنواره است كه براي برپايي یک كلاس آموزشی و اجراي موسيقي به جشنواره دعوت شده است. كلاس او لغو و حضور او در جشنواره به نواختن گيتار در كنسرتي ختم مي‌شود. در حين اجراي مراسم، در جايي اليور استون هم روي صحنه به او ملحق مي‌شود!

اولیور استون

شبی در فاصله دو سالن سينما و در سرماي تسالونيكي به فروشگاه بسيار بزرگي مي‌روم كه دوسه نفر براي خريد آمده‌اند. چند دقيقه چرخی مي‌زنم و برای از دست ندادن فيلم بعدی با عجله مي‌خواهم بروم كه فردي در خروج را مي‌بندد و كركره فلزي را پايين مي‌آورد و مي‌گويد: «متأسفانه بايد اين‌جا بمانيد.» مي‌پرسم چرا؟، پاسخ مي‌دهد به انتهاي فروشگاه برويد. و خودش مي‌رود. برخي فروشنده‌ها، نگران پشت ويترين‌هاي فروشگاه پناه مي‌گيرند. مانده‌ام كه چه شده است. از يكي مي‌پرسم كه به يوناني پاسخ مي‌دهد. برخي با آسانسور به زيرزمين فروشگاه مي‌روند و تعدادي با حالت عجيبي نگاه مي‌كنند. سرانجام همان فرد نزديك مي‌شود و مي‌گويد: «امروز هفدهم نوامبر است. چند دهه قبل حكومت سرهنگ‌های يونان مردم را سركوب كرد و هر سال عده‌اي به این  مناسبت راه‌پيمايي مي‌کنند. حالا هم در حال نزديك شدن به اين‌جا هستند.» آن‌ها ترسيده‌اند كه در اين راه‌پيمايي آسيبي به فروشگاه برسد. راه‌پيمايان كه رد مي‌شوند رنگ رخسار كاركنان آن‌جا ديدني است. فيلمي را از دست داده‌ام اما اين‌جا خودش يك فيلم تمام‌عيار بود. راه‌پيمايان که مي‌روند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي‌شود، با عذرخواهي در را باز مي‌كنند.

سه لحظه (پتروس سِواس تيكوغلو، يونان) داستان مغشوش سه زوج از سه نسل است كه هر كدام زندگي مغشوشي دارند! مشخص نيست فيلم‌ساز با روايت اين سه زندگي چه چيزي را دنبال مي‌كند. فيلم با دعواي هر سه كه در يك آپارتمان زندگي مي‌كنند شروع مي‌شود و با درگيري به پايان مي‌رسد. وسط فيلم و در آ‌ن شلوغي و زدوخورد، ياد چيز بسيار مهمی مي‌افتم. ساعت را نگاه مي‌كنم، بازي فوتبال ايران و امارات شروع شده، اما نمي‌توانم ببينم! در عوض آن‌جا دومين ساخته عبدالرضا كاهاني در جشنواره به نمايش درمي‌آيد و با استقبال روبه‌رو مي‌شود. گفته مي‌شد دوره سينماي ايران در جشنواره‌هاي جهاني سر آمده اما تماشاگرها و جوايز چيز ديگري مي‌گويند. برخي تماشاگرها تا پايان جلسه پرسش و پاسخ فيلم هم ماندند و از صحبت‌ها پيدا بود كه فيلم را دوست داشته‌اند. يكي از تماشاگرها می‌گفت: «آن‌جا فيلم خوبي است چون سياسي نيست و شخصيت‌هايش را مي‌توانيم اطراف خود ببينيم و گرفتاري‌هاي آن‌ها را به شكل ديگري لمس كنيم.» او گفت فيلم وگاس (امير نادري) را در جشنواره ونيز ديده و معتقد بود جايزه جشنواره را بايد به اين فيلم مي‌دادند نه كشتي‌گير. آن‌جا جايزه نخست بهترين فيلم جشنواره را  گرفت. مردي در آستانه جدايي از همسرش می‌خواهد به آمريكا برود تا گرين‌كارتش را تمديد كند، اما همسرش مهريه‌اش را به اجرا گذاشته و او ممنوع‌الخروج شده است. زمان تمديد رو به پايان است و مرد تلاش مي‌كند رضايت همسرش را جلب كند. هر چه آدم فيلم اول كاهاني (كه اثر بهتري است) درباره زندگي است ـ در روستايي هيچ‌كس نمي‌ميرد و همه چيز سفيد و روشن است ـ آن‌جا فيلم به‌ظاهر تلخي است كه سياه‌وسفيد فيلم‌برداري شده که همين، فيلم را آزاردهنده كرده. مگر قرار است هر فيلم تلخي بي‌رنگ باشد؟ مشكل اساسي زن و مرد چيست كه مي‌خواهند از هم جدا شوند؟ فيلم‌ساز اگرچه هم از مرد چهره خوبي نمايش مي‌دهد و هم از زن و از هر دو جانبداري مي‌كند اما تأثير پررنگي بر جا نمي‌گذارد تا تماشاگر خود قضاوت کند. برخلاف آدم كه بازي‌هاي خوبي ـ به‌ويژه فرشته صدرعرفايي، حامد بهداد و مهتاب كرامتي ـ داشت در آن‌جا فقط بازي مزدك ميرعابديني به چشم می‌آید.

عبدالرضا کاهانی

مارلون و براندوي من نخستين ساختة حسين كارابي (تركيه، انگلستان و هلند) يكي ديگر از آثار جشنواره در بخش سينماي بالكان است. آيچا بازيگر جوان تئاتر استانبول عاشق بازيگری عراقي است كه در سليمانيه عراق زندگي مي‌كند. با آغاز جنگ آمريكا عليه عراق دختر سعي مي‌كند خود را به آن‌جا برساند، اما مرزها بسته است. او براي رفتن به عراق، به ايران هم مي‌آيد و مرد چند ساعت مانده به ديدارش با آيچا، كشته مي‌شود. فيلم روايت تكراري يك عشق نافرجام است اما لحظه‌هاي زيبا و نگاهی انساني دارد كه گاهي به مستند نزديك مي‌شود. بازي دختر جوان كه جايزه بهترين بازيگر جشنواره استانبول را هم گرفت، درخشان است. جایي از فيلم دختر در دفتر شعرش از اسم‌هايي به عنوان عشق‌هايش نام مي‌برد كه نام ايران هم در ميان آن‌هاست.سینما عشق او و مارلون براندوي او همان عشق جدامانده‌اش است.

جشنواره مهمانان ديگري هم دارد: تئو آنگلوپولوس و ويليام دافو با فيلم غبار زمان، تاكاشي كيتانو، ديويد رابينسن منتقد و مورخ سينما که داور جشنواره است و گوستاو سانتائولایا آهنگ‌ساز آرژانتيني و برنده پي‌درپي دو جايزه اسكار براي بابل و كوهستان بروكبك. سانتائولایا در كلاس آموزشي خود با چهره‌اي خندان و متين گفت كه اين دو جايزه را باور ندارد و اشاره كرد كه نمي‌داند چه‌گونه نت‌ها را بخواند و بنويسد اما به‌خوبي آن‌چه را مي‌خواهد انجام مي‌دهد: «امتياز موسيقي فيلم در افزايش حس‌وحال آن است كه مي‌تواند گاهي با يك اركستر بزرگ صورت بگيرد و گاهي با يك فلوت ساده. كار من با سيستم كلاسيك سينماي هاليوود هماهنگ نيست و به همين دليل آن‌ها چندان علاقه‌اي به من ندارند.»

سانتائولایا و دسپیناموزاکی

غبار زمان دومين فيلم از سه‌گانه تئو آنگلوپولوس است كه اولي‌اش دشت گريان را در سال ۲۰۰۳ساخت. داستان فيلم كه در سال‌هاي ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۴ اتفاق مي‌افتد درباره كارگرداني يوناني‌تبار با بازي ويليام دافو است كه فيلمي از زندگي خودش مي‌سازد. قصه در ايتاليا، آلمان، روسيه، كانادا و يونان مي‌گذرد و شخصيت اصلي فيلم زني به نام الني، با بازي ايرنه ژاكوب، درگير ماجراي عاشقانه‌اي است. فيلم سفري به تاريخ و حوادث پنجاه سال گذشته دارد و مرد (كارگردان) مي‌كوشد تا در غبار زمان به هويت خود دست يابد. پدر او در واقع فرد ديگري است كه از مادرش (الني) دور مانده است. پدر مي‌ميرد و مادر نيز مدت كوتاهي پس از پدر. فيلم پايان تلخی دارد؛ شوهر دوم زن به هنگام مرگ او صدايش می‌زند. دست دختربچه‌ای جلو مي‌آيد، او الني كوچك دختر كارگردان است كه نام مادربزرگ را بر خود دارد. ويليام دافو درباره آنگلوپولوس گفت: «هنگام كار با او بايد جزيی از دنياي او شد. تئو ابتدا اعتماد را جلب مي‌كند و باعث مي‌شود به‌راحتي كار كنيد.» غبار زمان اثري تحسين‌برانگيز و پايانی شيرين براي جشنواره است.

جلسه مطبوعاتی فیلم غبار زمان 

برگزیدگان:

بهترين فيلم (اسكندر طلايي): آن‌جا (عبدالرضا كاهاني)

جايزه ويژه هيأت داوران (اسكندر نقره‌اي): قلاب (آدريان سيتارو)

بهترين كارگردان: سلينا مورگا (يك هفته تنهايي، آرژانتين)

بهترين فيلم‌نامه: ماتئو نيوتن (سه موش كور، استراليا)

بهترين بازيگر زن: آيوآنا فلورا و ماريا دينولسكو (قلاب)

بهترين بازيگر مرد: سيد لوسرو و اميليو گارسيا (مقيم، فيليپين)

جايزه فيپرشي: مي‌خواهم منفجر شوم (جداردو نارانجو، مكزيك).

 ماهنامه فیلم/شماره۳۸۹