www.cinemaemrooz.com

                          

                                      و اکنون در این نشانی...

                              کلیک کنید

یادداشت نوروزی(۳)

اولین روز تعطیلات را زدیم رفتیم  تهران گردی.

نه این که سقف خانه امان مثل خانه فیلم طهران تهران مهرجویی روی سرمان خراب شده باشد، نه...

چون بهترین زمان برای مرور تهران و کشف ندیده هایش فارغ از ترافیک ترسناکش همین نوروز است.

صبح از سینما شروع می کنیم و فیلم طهران تهران که ساخته مهرجویی چه قدر آدم را سر حال می آورد. سینما چند فیلم دیگر هم دارد که خوراک روز های دیگرمان است.بعد می رویم بازار،شمس العماره، موزه جواهرات، حیات وحش دارآباد و ... با گروهی آشنا می شویم که آنها هم به تهران گردی آمده اند. عجیب مهربان و دوست داشتنی اند.ناهار را دعوت آنهاییم و با آنها به محل اسکان شان می رویم.هتل شان خیلی شبیه پانسیون فیلم مهرجویی است، خودش است.داخل که می شویم دارند فیلم اشک ها و لبخند ها را می بینند.کسی صدایم می کند...بلند شو،بلند شو، چیزی به سال تحویل نمانده ها...از خواب می پرم... 

یادداشت نوروزی(۲)

یک چند روزی گیر داده بود که:"فیلم های لولل هاردی را برایم بگیر"

پسر کوچکم را می گویم.نمی دانم فیلم لورل و هاردی را کجا دیده بود اما کیف کردم وقتی گفت دوست دارد فیلم های این دو بزرگ کمدین تاریخ سینما را باز هم ببیند.خودم هم آنها را وقتی هم سن او بودم خیلی دوست داشتم.از نشر پنجره فیلم های دوبله اشان را پیدا کردم.نمی دانم او چندمین نسلی است که به تماشای فیلم های لورل و هاردی نشسته اما سه نفری دیدیم.من و پدرم و او...از سه نسل.

چهره های دوست داشتنی و معصوم این دو کمدین،داستان های شیرین آنها، رفتار های انسانی و گاه کودکانه اشان و البته همراه دوبله ای بی نظیر، ایشان را جاودانه کرده.

یقین دارم روزی فرزندم به همراه فرزند و نوه اش در حال تماشای لورل و هاردی هستند.صدای خنده آنها را می شنوم!

  

یادداشت نوروزی(1)

نمیدانم عید کجایید، سفریید،تهرانید،در شهر خودتانید یا در شهر من،خرمشهرید،توی جنوب.

من که تهرانم با فیلم های بسیار ندیده و مطالب فراوان نخوانده که همینطور جمع شده اند.اصلا" تهران در عید یک چیز دیگه است،یک شهر دیگر،خلوت و زیبا.

اما پیشنهاد می کنم هر کجا هستید این شماره را از دست ندهید .شماره ای پر از نوشته های دوست داشتنی ، درباره سینما و عید از خیلی ها در مجله فیلم.

و گفت و گوی باران کوثری و نگار جواهریان با گیتی خامنه مجری قدیمی برنامه کودک نسل ما.

در چند جای گفت و گو و لابلای حرف های او چشمانم تر شد. یک راست پرتاب شده بودم به سی سال پیش.چه قدر آن سال ها نقاشی کشیدم و فرستادم که توی برنامه کودک نشان دهد که نشان نداد.همیشه منتظر بودم اما...او را که در دفتر مجله دیدم می خواستم بپرسم "اگر نشان می دادی چی می شد؟!" نپرسیدم گفتم شاید یک روز نشان دهد!

                                          جسـت و جــو در جزيــره

 

جاي خوشحالي است كه حالا توجه بيش‌تري به سينماگران فيلم‌هاي اول و دوم مي‌شود و تماشاگر دوست دارد فيلم‌هاي جوانان را نيز دنبال كند. عدم حضور برخي فيلم‌سازان بزرگ در چند دوره گذشته جشنواره، كاهش موفقيت آثار تعدادي از اين نام‌هاي مشهور و فيلم‌هاي موفق كارگردانان جوان، بسياري را علاقه‌مند به پي‌گيري ساخته‌هاي آنان كرده است. پارسال كه فيلم‌هاي كاهاني، مكري، استركي و مصطفي آل‌احمد تحسين خيلي‌ها را برانگيخت. حتـي برخي فيلم‌هاي اول دوره‌هاي پيش‌تر مانند روايت‌هاي ناتمام (پوريا آذربايجاني) كه يا ديده نشدند و يا كم‌تر به آن‌ها توجه شد مي‌توانستند چنين جايگاهي پيدا كنند. امسال هم مانند سال‌هاي گذشته برخي مي‌پرسيدند كه كدام فيلم را ببينيم. «فيلم‌ساز مشهـور كي هست؟!» مي‌گفتم: چشم بسته برويد آثار ناشناخته را ببينيد و از كشف‌تان لذت ببريد.

البته امسال يك دليل تماشاي بسياري از اين فيلم‌ها توسط اهل رسانه، نمايش فيلم‌ها در مركز همايش‌هاي ميلاد بـود. مشكل در رفت‌و‌آمد به اين مركز باعث شده بود خيلي‌ها از صبح تا شب را در اين «جزيره» بگذرانند.

براي تماشاي مقلـد شيـطان (افشيـن صادقـي) دو ساعت طول مي‌كشد تا از دفتر مجلـه به پاي برج برسم. دسترسي به بهترين سينما و مجلل‌ترين كاخ جشنواره‌هاي دنيـا اگـر آسان نباشـد كم‌تر علاقه‌اي براي تماشاي فيلم‌ ايجاد مي‌كند. خستگي هم ممكن است در نقـد و نظـر بيننده تأثير بگذارد. اتفاقي كه البته درباره مقلـد شيـطان براي نگارنده نيفتاد. مـردي «شيـطان» براي اخاذي از مـردهـا، زنانـي از ميـان مقلدان خود را اجيـر مي‌كند و سر راه آن‌ها قرار مي‌دهد اما با هوشياري يكي از مردها، كه افسـر پليس است سرانجام از پاي در مي‌آيد فيلم‌ساز در شب‌هاي باراني كه بيش‌تر داستان در آن اتفاق افتاده تلاش كرده فضاي پر راز و رمزي بسازد. اما اگر آن اندازه كه در ساخت صحنه‌هاي باران،‌ كه از اول تا آخر فيلـم در حال بارش است تلاش كرده، روي فيلم‌نامه كار مي‌كرد فيلم بهتري از كار در‌مي‌آمـد. داستان گره پيچيده‌اي ندارد و بسيـار زود توسط تماشاگر گشـوده مي‌شود. با تقسيم بيشتر سكانس‌ها و تنيده شدن آن‌ها در يكديگر هم به ريتم فيلم كمك بيشتري مي‌شد و هم شخصيت‌ها هربار مدتي طولاني محو نمي‌شدند تا دوباره از راه برسنـد. اصغـر همـت انساني دوست داشتني و مهربان و بازيگري توانا است كه وقتي در نقش شيطان ظاهرمي‌شود بايد همه آن خوبي‌هايش را از ياد بـرد!

نخستين فيلـم كاهاني، آدم، چند سال پيش در جشنواره كم‌تر به چشم آمد اما نويـد يك فيلم‌ساز خوش ذوق را مي‌داد. اكنون جالب است كه پس از ساخت چهار فيلـم كه دو فيلم او اكران نشده تماشاگر مشتاق است ببيند او چه كرده است. هيـچ قصه‌اي ندارد و همة فيلم همين است كه مردي هرچه مي‌خورد سيـر نمي‌شود. اما هركدام از بچه‌هاي اين خانه با خانواده‌شان يك قصه تمام نشدني‌اند و دنيايي دارند كه شناخت فيلم‌ساز، آن‌ها را ملموس‌تر كرده است. فيلم مي‌تواند با آن‌ها ساعت‌ها ادامه يابد و تماشاگر خسته نشود. بيننده هم در اين فيلم دنبال داستاني نيست. مردي وقتي پول ندارد يك‌جور دچار بدبختي است و  وقتي پول دارد جور ديگري. نتيجه آگاهي فيلم‌ساز از اين آدم‌هاست كه طراحي صحنه و لباس را نيز خود بر عهده مي‌گيرد و مانند يك طراح صحنه كاركشته عمل مي‌كند. جـدا از بازي خوب تمام بازيگران فيلم، فيلم‌هاي كاهاني بازيگر توانايي را به سينماي ايـران معرفـي كرد: مهـران احمدي، همـان راننده وانتي كه در بيسـت مي‌خواست بازيگـر شـود و در اين فيلـم هـوس چيزهاي ديگـري به سرش مي‌زند و همسرش را رهـا مي‌كنـد.

                                                                                             مهدی هاشمی در هیچ

در زمانه‌اي با اين تعداد توليد كارتون و فيلم خارجي براي بچه‌ها كه در اختيار مردم قرار دارد، فيلمي مانند راز دشت تاران (هاتف عليمرداني، محمد لطفعلـي) با قصه تكراري‌اش به سختي مي‌تواند بچه‌ها را سرگرم و راضي كند. وقتي گفته مي‌شود در سينماي كودك كمبود داريم منظور اين نيست كه هرچه ساختيم بچه‌ها با آن ارتباط برقرار مي‌كنند. دو پسربچه در بيمارستان سعي مي‌كنند با كمك پرستار، دختر بچه‌اي را از بيمـاري نجات بدهند. پرستار براي آن‌ها افسانه‌اي تعريف مي‌كند و آن‌‌ها با اين افسانه در خيال به پرواز در مي‌آيند تا دارويي بيابند و دختر را درمان كنند. يك فيلم موفق كودك و نوجوان جدا از قصه جذابش بايد از چهره‌هاي كودك و نوجوان مناسب بهره ببرد. همين بازيگرهاي كودك كمك بسياري در ارتباط بچه‌ها با دنياي فيلم خواهند كرد. بازيگران كودك و نوجوان آثار پوراحمد را به‌ياد بياوريد. اين سينما نيازمند موسيقي و ترانه است. استفاده از يك ترانه روي تيتراژ پاياني راز دشت تاران چه سودي دارد؟ ترانه علیدوستي در نقش پرستار را نخستين بار است درساخته فيلم‌سازهاي ناآشناتر مي‌بينيم . كار او قابل تحسين است اما در نقشي بازي كرده كه جاي كار نداشته ،خوب هم به بازي گرفته نشده و عجيب با ترانه آشنـا فاصلـه دارد. البته بايد از فضاي فانتزي فيلم كه به لحاظ فنـي كار قابل قبولي شده ياد كرد كه از بخش‌هاي خيالي فيلم آتشكـار كه شبيه آثار دهه بيست و سـي سينماي ايـران است، بسيـار جلوتـر است.

ابراهيم فروزش در سنگ اول بر اساس قصه‌اي از هوشنگ مـرادي كرماني  اين‌بار به سراغ سينماي كودك نرفتـه است. مردي براي خود سنگ قبـر سفارش مي‌دهد و با اين كار، جنجالي در روستا به راه مي اندازد. ديگر خانواده‌ها براي اين‌كه جلوي او كم نياورند سنگ‌قبرهايي در اندازه‌هاي مختلف مي‌سازند و در روستا به نمايش مي‌گذارند. اهالي طوري با سنگ قبـر خود چشم و هم چشمي مي‌كنند كه به نظر مي‌رسد باور ندارند دير يا زود از آن استفاده خواهند كرد! پايان فيلم كاربردي دوگانه دارد: حالا مـرد پيـر شده و به تك‌تك قبـر مردم روستـا سـر مي‌زند و سر قبـر همسـرش كه نشستـه كسي او را صـدا مي‌زند. او كه هنوز جوان است از خواب بيدار مي‌شود! سكانس پاياني گوئي روياي پيرمرد است و براي جواني‌اش ديگر بازگشتي متصور نيست. فيلـم، با بازي دلنشين محسن تنابنده، لحظه‌هاي دلنشيني دارد اما فيلـم جذابيت‌هاي بصـري بيش‌تر لازم داشته است.

                                                                                            محسن تنابنده در سنگ اول

روايت نفوذي (احمـد كاوري و مهـدي فيوضـي) از دوره اسارت رزمندگان، پاياني تازه و پيش‌بيني ناپذير دارد. اسيـر ايـراني از گروه اسـرا در عراق جـدا مي‌شود و به خدمت ارتش عراق و گروه‌هاي مخالف جمهوري اسلامي مي‌پيوندد. او باعث مـرگ چند اسيـر و صدمـه به آن‌ها مي‌شود. آن‌ها پس از آزادي نيـز خاطره‌هاي او را فراموش نكرده‌اند. اسيـر پس از بازگشت به كشـور مورد بازجويي قرار مي‌گيرد و در نهايت مشخص مي‌شود كه اسير ديگري همه اين اتفاق‌ها را برنامه‌ريزي كرده و به گردن او انداخته. بازي امير جعفري در نقش آن اسيـر قابل باور است. هرچند تماشاگـر نتيجه‌گيري مثبت از رفتار او در پايان فيلم را درك نمي‌كند.

لطفـاً مزاحـم نشـويـد! (محسن عبدالوهاب) هم ايده جالبي دارد. اين‌كه خيلي‌ها در جامعه با مزاحمت‌هايي روبه‌رويند. يا مزاحم هستيم يا مزاحم داريم. موضوع جذابي‌است. البته شروع دو اپيزود از پايان اپيزود ديگر با برخورد ساده شخصيت‌هاي آن‌ها، دم‌دست‌ترين شكل اجراست. مي‌شد اپيزود‌ها مستقل از يكديگر باشنـد. پايان فيلم ‌هم عجولانه است و سرنوشت آن‌ها نيز ربطي به يكديگر پيدا نمي‌كند، اين در حالي‌است كه با توجه به موضوع مزاحمت، مي‌شد پيوندهايي را در پايان فيلـم ميـان سه قسمت ايجـاد كـرد.

فريـدون مهربـان است ساختة ويدئويي حميد نعمت‌الله، درباره مـرد ميانسال بي‌نظـم و شلخته‌اي به نام فريدون است كه در هتلي براي رانندگي استخدام مي‌شود. او در هتل با زن خدمتكار لجوج و يك دنده‌اي برخورد مي‌كند و تصميم مي‌گيرد با او ازدواج كند. نعمت‌الله نخستين ساخته موفقش بوتيك را هم ويدئويي ساخـت كه با آن توانست خود را به سينماي ايران معرفي كند. به تازگي او دو فيلم ويدئويي ساخته كه از ظرايف فيلم اولش در آن‌ها كم‌تر نشاني هست. فريـدون... هم از يك تله‌فيلم سرگرم كننده معمولـي فـراتر نمي‌رود. اين‌كه چه‌طور فريدون با آن روحيـه، كه شش سال هم ازدواج نكرده، يكباره علاقه‌مند مي‌شود با اين زن ازدواج كند و زن هم با آن چهره سخت‌گير چه‌طور پس از سال‌ها حاضر مي‌شود دوباره فردي مانند او را به همسري بپذيـرد، از نكته‌هاي بامزه فيلم است. اما حسـن پورشيرازي عجب بازيگري است. در اين نقش، نمي‌شود تصور كرد او همان شوكت در مجموعه نرگس است. حميد نعمت‌الله به يقين مي‌داند كه هرچه از اين پس مي‌سازد (ويدئويي، سينمايي، مستنـد، كوتاه و ...) امضاي او را دارد و توقع بينندگان بوتيك و بي‌پولـي از او بالاست.

سياوش اسعـدي هم تجربه ساخت نخستين فيلمش حوالي اتوبان را با موفقيت پشت سر گذاشتـه است. حوالي اتوبان راوي زندگي سه شخصيـت است. فيلم در بررسي اين سه زندگي بيشتر به دل واقعيت‌ها مي‌رود و كم‌تر سعي مي‌كند فقط به سياه‌نمايي ظاهري بپردازد. البته هرقـدر فيلم‌ساز در كندوكاو بيش‌تر در شخصيت زن بدكاره و علت اين آسيب دورمانده، واكنش‌هاي زن و شوهـر از حضور آن زن بر زندگي‌شان را به خوبـي تصوير كرده است. زن جوان در بازگشت به خانه مادري در پايان فيلم باز هم خود را تنها مي‌بيند؛ همان تنهايي كه علت فرارش از خانه بوده است. چهره نـورا هاشمي هم يادآور مهـدي هاشمـي است و هم تماشاگر گاهي در نماي دور احساس مي‌كند با گلاب آدينه جـوان طرف است. او فرزند اين زوج هنرمنـد است.

                                                                                         گلچهره سجادیه در حوالی اتوبان

در آينده روي تماشاي آثار فيلم‌سازان جـوان و ناشناختـه برنامه‌ريزي كنيد؛ چون برخي از فيلم‌ها شايد ديـر اكـران شوند يا اكران نشوند. به هر حال مي‌دانيد كه دوبار زندگي نمي‌كنيم.

 

ماهنامه فيلم شماره ۴۰۷

    خزر معصومی در به رنگ ارغوان

به رنگ ارغوان، فیلم برگزیده منتقدان و نویسندگان ماهنامه فیلم


امسـال براي پانزدهمين سال پياپـي در نظرخواهي مجله شركت كرده‌ام. نخستين بار در جشنواره چهاردهم فيلم فجر در سال 1374 بود كه فيلم قصه‌هاي بازار را به عنـوان بهتـرين فيلـم انتخاب كردم و پس از آن به ترتيب سال 75 سلطان، سال 76 درخت گلابـي، سال 77 دوزن، سال 78 عروس آتش، سال 79 باران، سال 80 بمانـي، سال 81 نامه‌هاي بـاد، سال 82 بوتيـك، سال 83 خيلــي‌دور خيلـي‌نزديـك، سال 84 به آهستگي، سال 85 اتوبوس شـب، سال 86 آواز گنجشكهـا و سال 87 درباره‌الــي بهترين فيلم‌هايي بود كه آن سال‌ها در جشنواره ديدم. به ليست كه نگاه مي‌كنم گرچه هنوز همه اين فيلم‌ها را دوست دارم اما شايد جابه‌جايي اندكي هم در ميان فيلم‌هاي اول و دوم انتخابي‌ام داشته باشم.

گذشتـه‌هـا گذشتـه، اما مي‌دانم نمي‌توانم از درباره‌الـي، درخت گلابـي، عـروس آتـش، بوتيـك، خيلـي‌دور خيلـي‌نزديك و برخـي ديگـرتا آخـر عمـر دل بكنـم.

بهترین های 1388

فيلـم: 1. به‌رنگ‌ارغــوان (ابراهيم حاتمي‌كيا) 2. هيچ (عبدالرضا كاهاني) 3. فصل باران‌هاي موسمي (مجيد برزگـر) و ...حوالي اتوبان (سياوش اسعـدي)

كارگردان: ابراهيم حاتمي‌كيـا (به رنگ ارغوان)

فيلم‌نامه: عبدالرضا كاهاني و حسين مهكام (هيـچ)

فيلمبردار: تورج اصلانـي (زمزمه با بـاد)

تدويـن: شيمـا منفـرد (هيچ)

موسيقي: حامد ثابت (پرسـه‌ در مـه)

بازيگـر مرد اول: شهاب حسينـي (پرسـه در مـه)

و ... محمدرضـا فروتـن (چهـل سالگـي)، مزدك ميـرعابدينـي (بدرود بغـداد)

بازيگـر زن اول: پانته‌آ بهـرام (بدرود بغـداد) و… ليـلا حاتمـي (چهـل سالگـي)

بازيگـر مرد مكمـل: مهـران احمـدي (هيـچ) و... اكبـر عبـدي (تسويه حساب)

بازيگـر زن مكمل: ثريـا نـوري (طهـران تهـران اپيزود اول)و ... پانته‌آ بهـرام (هيچ)

بازيگـر كودك و نوجـوان: نويـد لايقـي مقـدم (فصل باران‌هاي موسمي)

انتخاب ويـژه: داريوش مهرجويـي (طهـران تهـران اپيزود اول)

فيلم‌هاي هفت دقيقه تا پاييز، كيفـر، طلا و مـس و عصـر روز دهـم را هنـوز نديده‌ام.

ششمین جشنواره بین المللی فیلم دبی(۱۸تا۲۵آذر۱۳۸۸ /امارات متحده عربی)

                     حيـران، آميتاب بچــن و چنـد داستـان ديگـر


فيلم‌هاي تجاري هاليـوود و باليوود، دبـي را تسخيـر كرده‌اند و نه حتي محصولات كشورهاي عربـي.همين‌ است كه به هر كه مي‌گويي داري به جشنواره فيلم دبـي(Dubai Film Festival)مي‌روي تعجب مي‌كند: «دبـي؟ جشنواره فيلـم؟ شوخـي مي‌كنـي!» حق دارند، چون كشوري كه سينماي مطرحـي ندارد، جشنواره‌اش در پنج دوره گذشته به گوش كمتر كسـي رسيـده. اصلاً اهميت هر جشنواره‌اي اول به سينماگـران بزرگ آن كشـور است. با پول و دلار كه نمي‌توان به سينما رسيـد؛ مگـر مثل تيم‌هاي‌شان كه از بازيكنان كشورهاي ديگـر استفاده مي‌كنند اينجـا هم از كارگردان‌هاي خارجي دعوت به كار كنند. مي‌خواهند خود را با كــن مقايسه كنند و بگوينـد بهترين جشنواره فيلم منطقه را دارند در حالي كه در ساده‌ترين امور سازماندهي جشنواره با مشكل و بي نظمي روبه‌رو هستند. در طول آن چند روز فرد مشخصي را در روابط‌‌ عمومي جشنواره نيافتم كه پاسخ‌گوي پرسش‌هايم  باشد. جشنواره‌اي كه دوره‌هاي ابتدايي خود را تجربه مي‌كند بايد بيش از اين به رسانه‌ها اهميت بدهد. شايد باور نكنيد، اما هر روز در سالني كه براي رسانه‌ها نمايش خصوصي داشت، كه معمولاً در آن بهترين فيلم‌هاي جشنواره گلچين مي‌شوند، فقط يك فيلم نمايش داده مي‌شـد و خبرنگاران مي‌توانستند با كارت خود چهار بليت سالن‌هاي ديگـر را تصادفي انتخاب كنند. و ايـن به معناي عدم دست‌يابي كامل به فيلم هاي مهم جشنواره است. جشنواره‌هاي معتبـر، همه را به تماشاي بيش‌تر فيلم‌ها ترغيـب مي‌كننـد، اما اينجـا از اين خبـرها نيست. همين تفاوت جشنواره‌هاي فرهنگي با جشنواره‌هايي است كه گويـي بيش‌تـر به فرش قرمز و زرق و برق‌شان فكـر مي‌كنند.

مشهورترين مهمان جشنواره، آميتاب بچـن است. او كه در نخستين روز جشنواره در جلسه خبري شركت كرد و جايزه‌اي هم براي يك عمر فعاليت سينمايي گرفت، گفـت: «من اين جايزه را احترامي براي سينماي هنـد مي‌دانـم. كشـورهاي عربي ميزبان بزرگي براي سينماي هنـد هستنـد و علاقه‌مندان اين منطقـه  باعث موفقيت سينماي هند مي‌شونـد. ما اگرچـه زباني متفاوت ولي فرهنگ مشتركي داريم. سينماي هنـد حس شاعرانه‌اي براي شما دارد. در پايان فيلم‌هاي ما بر لب‌تان خنـده  و در گونه‌هاي‌تان قطره‌هاي اشـك جـاري است!» با نمايش چنـد فيلم هم بزرگداشتي براي سينماي هنـد برپـا شـد و «رنبير كاپـور» نوه «راج كاپـور» بازيگـر فيلـم راكت سينگ، فروشنده سال ديگر مهمان جشنواره بود.

از بخش‌هاي ديگر جشنواره مي توان به سينماي آسيـا / آفريقـا، سينماي عرب، سينماي جهـان، سينماي فرانسه و سينماي كودك اشاره كـرد. سينماي ايـران با فيلم‌هاي حيـران (شاليزه عارف‌پـور)، كشتزارهاي سپيـد (محمـد رسول‌اف) كه جايزه ويژه جشنواره و و جايزه بهترين بازيگر مرد ـ حسن پورشيرازي‌ـ را گرفت، تهران بدون مجوز (سپيـده فارسـي، مشترك با فرانسه) و فيلم كوتاه يك روز قشنگ برفـي (اميـر توده روستـا و ماهايـا پطروسيـان) در بخش سينماي آسيـا / آفريقـا شركت داشت. بهمن فرمان‌آرا رئيس هيأت داوران اين بخش بود.

در طول جشنواره و در برخورد با مردم در نقاط مختلف شهر كمتـر مي‌بينم كه آن‌ها در جريـان برگزاري جشنواره باشنـد. اصلاً شهـر حال‌و‌هواي برپايي جشنواره را ندارد و پوستر و تابلوهاي چشم‌گيري از جشنواره ديده نمي‌شود. از راننده تاكسي مي‌پرسم از جشنواره فيلم دبـي خبـر داريـد؟ مي‌گويـد: بلـه، در نمايشگاه‌هاي بازرگاني شهـر در حال برگزاري‌است!

سينماي امارات با يك فيلـم بلنـد به‌نام «شهـر زندگي» و دو فيلـم محصول مشترك در جشنواره حضور دارد. شيلا ويتاكـر، عضـو گروه برنامه‌ريزي جشنواره كه چند سال است با جشنواره دبي همكاري مي‌كند، سينماي فلسطين را در حال حاضر تأثيرگذارترين سينماي كشورهاي عربي مي‌داند و مي‌گويد كه سينماي عراق هم در آينده حرف‌هاي بيشتـري براي گفتن خواهد داشت. او فيلم زمزمه با باد (شهـرام عليـدي، عراق) را يكي از بهترين آثار جشنواره مي‌داند.

يوگي (وادي ويلـو) را به اين دليل انتخاب مي‌كنم تا شايد باز هم بتوانم ازسينماي هنـد اثر متفاوتي ببينم. به نظر مي‌رسد علاقه به سينماي باليوود در اينجـا باعث شده فيلمي از سينماي هنـد انتخاب شود كه اگرچه در ظاهر تلخ و از رنگ و لعاب آن سينما درش خبري نيست اما تنها تفاوتش هم در همين است. قصه و ارتباط‌ ها تابع همان كليشه‌هاي «فيلم هنـدي» است با داستاني تكراري، درگيري‌هاي باور نكردني و رقص‌هاي البته مردانه. يوگي رئيس يك گروه تبهكاري‌است. او كودكي را مي‌ربايد و سعي مي‌كند بزرگش كند. خاطره رنج‌هايش در كودكي عامل محبتش به  اين كودك است اما در پايان متوجه مي‌شود كه كودك را بايد به صاحب اصلي برگرداند.

حيـران (شاليزه عارف‌پـور) را براي دومين بار مي‌بينم. فيلم خوبي كه در جشنواره فجـر و اين‌جا مورد استقبال تماشاگرها قرار مي‌گيـرد و بر خلاف اسمش اصلاً حيـران نيست.

انيميشن متروپيـا (طارق صالح، سوئـد) اروپاي سال 2024 را به نمايش مي‌گذارد؛ جايي كه همه چيز رو به سردي و ويراني رفته، انسان با بيماري‌هاي رواني فزاينده‌اي روبه‌رو و درگير خيال‌پردازي‌است و روابط خانوادگي تحليل رفته. فيلم نوع تازه‌اي از انيميشن است كه چهره شخصيت‌ها به انسان‌هاي واقعي بسيار نزديكند و از طرفي به نظر مي‌رسد انسان‌هاي 2024 از چهره واقعي خود هم دور شده‌اند. فيلم‌ساز مي‌گويد ساخت اين انيميشن كار دشواري بوده و هفت سال طول كشيده است.

بازسازي فيلم قيصر را هم ديدم! غايب (ماماكيتـا، سنگال و فرانسـه). جواني پس از سال‌ها به خانه بر مي‌گردد، مادرش مُـرده و خواهـر كر و لال او مورد تعرض مردي قرار گرفته و جـوان مي‌خواهد مرد را بيابد و انتقام بگيرد. در پايان مرد متجاوز دختر را مي‌كشـد و خودش  در راه‌آهن از پاي در مي‌آيد! نوع پوشش مرد، كوتاهي موهايش، كفش‌ها و راه رفتن‌اش، و مادر كه از غصه دختر مُـرده، ياد آور قيصـر هستنـد. مي‌خواهم از كارگردان بپرسـم كه آيا قيصـر را ديده يا نه. اما پايان فيلـم به قدري كوبنده و تلخ و گزنده است و فيلم كه به گفته كارگردانش با بودجه‌اي بسيار اندك ساخته شده آن‌قدر خوب است و تنهايي مـرد چنان تماشاگـر را درگيـر مي‌كنـد كه از خيـر سؤالم مي‌گذرم.

بعد از ظهـر قرار است فيلم آغاز مسابقه Kick off  (شوكت امين كركي، ژاپن و عراق) را ببينم كه تهيه و پخش آن را شهره گلپريـان به عهده دارد. تصادفاً با فيلم‌ساز آشنـا مي‌شوم و او مي‌گويد سالن نمايش فيلم تغيير كرده بدون آنكه اطلاع رساني كننـد. به سينما كه مي‌رسم باز هم سالن نمايش فيلم را تغيير داده‌اند! او سال‌ها در ايران زندگي كرده، اين دومين فيلم‌اش است كه جايزه جشنواره پوسان را گرفته و در اين جشنواره نيز از او تقدير شد. جواني علاقه‌مند است ورزشگاهي را كه محل اسكان مردم شده براي بازي فوتبال دوستانه‌اي بين جوانان عرب و كرد و ترك منطقه آماده كند. روز بازي هلي‌كوپترهاي آمريكايي محل  را بمباران مي‌كنند و جـوان كشتـه مي‌شود. فيلم طرح قابل تأملـي دارد و عراق را در ورزشگاهي خلاصه كرده كه اقشار مختلف مردم قرار است با هم زندگي دوستانه‌اي  داشته باشنـد اما نيروي بيگانه اين اجازه را به آنها نمي‌دهد. عشق جـوان و تلاش او براي برپايي بازي با عشق دختري گره خورده و آن عشق فردي سرانجام به عشقي جمعـي مي‌رسـد. فيلم البته جزئيات ديگـري دارد كه بعضي از آنها چندان اهميتي ندارند و عمق تأثيرگذاري فيلم را كم كرده‌اند.

سفر به جشنواره‌ها و ديدار برخي آثار خوب كه ممكن است ديگر هيچ ردي از آنها پيدا نكني شوق انگيز است. همين لذت است كه باعث مي‌شود گاهي شال و كلاه كنم و هزاران كيلومتر بروم جايـي، سينمايي در گوشه خيابانـي، ميـان چنـد علاقه‌مند سينمـا در جشنواره‌اي فيلمي ببينم.با كارگردان‌ها و عوامل‌شان ملاقات كنم كه خوشحال‌اند همين چند نفـر آمده‌اند تا آثارشان را ببينند و آن لحظه خود را خوش‌بخت‌ترين انسان‌ها مي‌دانند. خوشحالـم كه در ايـن شيرينـي شريكــم.           






ماهنامه فیلم شماره 406  
                       

نکات جشنواره ای(10)

طهران، تهران:

طهران، تهران قسمت نخست،ساخته داریوش مهرجویی ساخته قابل تاملی است.دوست داشتنی است."برای  مزاج ما خوبه. پر است از درد و راز و رمز و عشق! "چه قدر خوبه که هنوز مهرجویی ما فیلم عزیز می سازه.

طهران، تهران درباره خانواده ای است که روز عید سقف خانه اشان فرو می ریزد و آنها در حیاط  خانه چادر زده  شب را زیر کرسی می گذرانند.ایشان صبح با گروهی به تهران گردی رفته و مورد مهر و محبت گروه قرار می گیرند.

مهرجویی در ساخته خود با حسرت به بناهای قدیمی و تاریخی تهران می نگرد و در پی حفظ سنت و آداب است.نمایش دوستی ها،رفاقت ها و عشق ها.

از طرفی هم به نظر می رسد فیلمساز این تصاویر را در رویا به نمایش گذاشته و همه این اتفاق ها در خواب شبانه خانواده زیر کرسی رخ داده و یک جور مرثیه سرایی است.

این حس دوگانه است که فیلم اشکها و لبخند ها نیز در فیلم معنا می یابد.فیلم تصویری است از شادی ها و حسرت ها، از اشک ها و لبخند های ما.

نکات جشنواره ای(9)

زمزمه با باد:

زمزمه با باد نخستين فيلم شهرام عليدي است كه فيلمش را در كردستان عراق ساخته. فيلم درمورد مردي است كه در دوران صدام پيغام مردم را ضبط مي‌كند تا به اطلاع بستگان آن‌ها برساند و به نوعي پيام رساني مي‌كند. او صداي هر كه را مي‌رساند در بازگشت مي‌بيند آن خانواده توسط نيروهاي عراقي كشته شده و حتي همسـر و خانه خودش هم از بين رفته‌اند. او صداي نوزادي را كه پدرش خواسته پس از تولد آن را ضبط كند، با خود مي‌آورد اما مرد را نمي‌يابد و صدا را به راديوي منطقه مي‌دهد تا شايد پدر صدای نوزاد را بشنود. فيلم‌ساز كه قصد دارد در دل كوه و دشت كردستان به اثر شاعرانه‌اي برسد، با كمك فضاسازي و البته فيلم‌بردار با ذوقش تورج اصلانـي به تصويرهاي زيبايي هم رسيده و ايده جذابي را طرح مي‌كنـد، اما قصـه كشش يك فيلم بلنـد را ندارد. در فيلم مردي را مي‌بينيم كه راديو ها را درست مي كند. او را مي‌گيرند و به درختي مي‌بندند كه راديوها از شاخه‌هايش آويزان است. او كه ديگـر نايـي براي ايستادن نداردبا صداي گريه بچه كه معنايي از زندگي است جان مي‌گيرد تا پايان فيلـم در ذهـن ماندگـار شـود.

 

نکات جشنواره ای(5)

تسویه حساب:

سینمای تهمینه میلانی به این دلیل مورد توجه قرار گرفته که آثار سطحی نبوده.عمق داشته یا تلاش کرده این کند و کاو را نشان دهد.اصلا" همین نگاه اوست که آثارش را تا تسویه حساب کم و بیش دوست دارم.حتی با نگاه اغلب جانب دارانه او در حمایت از دنیای زنان هم اغلب مشکلی نداشته ام!...و در تسویه حساب هم شاید قابل تحمل باشد! اما...

موضوع مهم تر چیز دیگری است.اگر فقط زنان بزهکار و یا مردان بزهکار را همان طور که گاهی در جامعه می بینیم در فیلم به نمایش بگذاریم دیگر کار مهمی نکرده ایم.در تسویه حساب، فیلم از تصویر ظاهری شخصیت ها فراتر نمی رود و " به علت ها نمی رسد."فیلم طولانی است و تصادف پایانی می توانست بسیار زودتر پیش بیاید چرا که چیز چندان خاصی قرار نبوده  اتفاق بیفتد!

خوشحالم که میلانی پس از تسویه حساب فیلم بهتر سوپر استار را ساخته چرا که باز  می توانیم امیدوار باشیم فیلم های خوبی از او ببینیم.

  نکات جشنواره ای(3)

خواب های دنباله دار:

پوران درخشنده در سینمای ایران کمتر آن گونه که باید و شاید مورد توجه قرار گرفته است.فیلم سازی که سال های طولانی راه خود را در سینمای کودک و نوجوان و توجه به ناهنجاری های این نسل با علاقه ادامه داده ,پا پس نکشیده و دنبال سینمای دیگری نیز نرفته است.اصلا"همین بی توجه ای به سینماگرانی چون او در دوره های مختلف اوضاع سینمای کودک ما را به چنین روزی انداخته.ببینید چه از او و فیلم هایش خوش مان بیاید یا نیاید، رابطه،پرنده کوچک خوشبختی و بچه های ابدی جز فیلم های ماندگار این سینما است.

خواب های دنباله دار حتی با ضعف هایش این حسن را دارد که نسل فردای ما را امروز سرگرم کند و چراغ این سینما را روشن نگه دارد.جای خوشبختی است که چند ماه دیگر قرار نیست فرزندم را به تماشای فیلم هایی مانند آقای هفت رنگ و دختر میلیونر ببرم،بگذاریم او  خوابش را ببیند!

 «هامون» بیست ساله شد

                         اگر بدونی هنوز چقدر دوستت دارم...

از فيلم چيزهايي خوانده و كنجكاو بودم آن را در جشنواره ببينم. خب فيلم مهرجويي بود كه اجاره‌نشين‌ها و شيـرك او را دوست داشتم و تا آن موقع از فيلم‌هاي گذشته‌اش فقط گاو را ديده بودم و خوشم آمده بود. پدر و مادرم هم مي‌گفتند سال‌ها قبل در دوران كودكي من، دايره مينـا را هم كه خيلي از آن تعريف مي‌كردند، ديده ‌بوديم كه چيزي از آن به ياد نداشتم. بازي‌هاي بازيگـرش را نيز كه در عكس‌هاي فيلم چهره جديدي از او ديده‌ بودم، دنبال مي‌كردم. او در دزد نويسنـده و شكار و تـرن، بازي‌هاي موفقي داشت...

 هامـون را پس از جشنواره هشتم فجر، بيش از ده دفعه ديگر در سينما ديدم. فيلمي كه خيلي چيزها داشت و از ايمـان و معنويـت و عشق و رفاقت سرشـار بـود. با ساختـار خاص و فلاش‌بك‌هاي عجيبش كه در تاريخ سينماي ايران بي سابقه بود، تماشاگر را به‌گونه‌اي غريب درگير مي‌كرد. البته اين پيچيدگي و شكستن زمان‌ها هم تماشاگر را از فضاي فيلم خارج نمي‌كرد. فيلم از منظري تازه رابطه يك زوج و گسست آن را به تصوير كشيده بود. شور و گرما و احساسات متضادي در هر فصل وجود داشت و تماشاگر بارها با كارهاي حميد هامون مي‌خنديد يا با او مي‌گريست. حرف‌هاي هامون و همدردي مادربزرگش با او، از يادها نمي‌رود. ديالوگ‌هاي فيلم نيز فوق‌العاده است و بازي‌هايش، به ويژه خسرو شكيبايي كه اوج بازيگري خود را به نمايش گذاشت. ياد او و جلال مقدم و حسين سرشار و آنيك شفرازيان و رشيد اصلاني به‌خير.

در  دوران دانشكده، با فردي آشنا و دوسـت شدم كه ده سال از من بزرگتر بود، يك كتاب‌خوان حرفه‌اي كه فيلم هم زياد ديده‌ بود و هميشه در قدم زدن‌هاي طولاني به صحبت‌هاي او گوش مي‌دادم و سعـي مي‌كردم از تجربه‌هايش استفاده كنـم. به او گفتم فيلمي ديده‌ام كه حسابي درگيرم كرده، و دعوتش كردم كه با هم برويم آن را ببينيم. دلم مي‌خواست او هم فيلم را ببيند و دوست داشته باشـد و هامون هم به موضوع صحبت‌هايمان اضافه شـود. رفتيم سينما شهر قصه و فيلم كه تمام شد، ديدم كه در فكر است و بيرون كه آمديم شروع كرد به صحبت درباره فيلم و رابطه هامون و علي عابديني را به رابطه مولانا و شمس تعبيـر مي‌كرد و از فراق آنها مي‌گفت. اشاره مي‌كرد به نمايي از دست علي عابديني در سكانس پاياني كه هامون را نجات مي‌دهد. شخصيت‌پردازي فيلم را دوست داشت و از اولين سكانس مي‌گفت كه بخشي از فيلم را زيبا و درخور خلاصه كرده بود. خيلي درباره فيلم صحبت مي‌كرديم و يك روز هم رفتيم به بقعه شاهزاده ابراهيم در كاشان كه يكي از لوكيشن‌هاي فيلم بود. حتي روزي روبروي سينما صحـرا، پس از پايان فيلم نشستيم به نوشتن ديالوگ‌هاي فيلم كه خيلي‌هايش را ديگر از حفظ بوديم. آن‌قدر شخصيت هامون را دوست داشتم كه حتـي عينك آفتابـي و كيفم را هم مثل عينك و كيف هامون خريدم! خلاصه من و او و هامـون روزهاي دانشكـده را پشت سـر گذاشتيم و او از تهـران رفـت. چنـد ماهـي با هـم ارتباط داشتيم اما با عوض شـدن خانـه و محـل كارش و تغيير نشاني من رابطه‌‌مان قطع شـد. خيلي پـيِ او گشتم ولي نيافتمـش. يكي‌دو بار از طريق دوستانم خبرهايي از او شنيدم اما نشاني‌اش را پيدا نكردم. حتي يك‌بار كه رفته بودم اهـواز به نظـرم رسيـد او را سـوار بر موتوري ديدم كه لحظه‌اي سريع از جلويم رد شـد و هر چه او را تعقيب كردم به او نرسيـدم. در اين سال‌ها خيلي اتفاق افتاد كه احساس كردم به كمك‌هايش احتياج دارم، و اميـدوارم او را روزي باز خواهـم يافـت.

گاهـي با خـودم گفته‌ام؛ اي خليـل بهـادر، همكلاسـي صميمي، رفيـق مـن، استـاد مـن، چـرا غيبـت زد. چند سال پيش بـود كه يكهـو غيبـت زد!

 

ماهنامه فیلم شماره۳۰۰

                                        قیصر و کیمیای من

 

از  بچگی نمی دانم چند بار مشهد رفته ام ولی زیاد بوده.نخستین بار پیش از دبستان بود که از جنوب با قطار می رفتیم. مسؤل کنترل بلیط به کوپه ما آمد و به پدرم گفت چرا برای این بچه بلیط کامل نگرفته اید.پدر گفت او به سن مدرسه نرسیده .از من پرسید پسر ببینم مدرسه می روی،گفتم بله!پدر گفت"آمادگی"(همان پیش دبستان)می رود و شناسنامه ام را نشان داد.وقتی رفت پدر گفت چرا می گویی مدرسه می روی،گفتم من به شما قول داده بودم دروغ نگویم!

 

حالا دو سال است که مشهد نرفته ام.به مادر قول داده ام این بار بروم با هم برویم زیارت امام رضا(ع).کیه که تو قول من شک داشته باشه!

 

 در سينماي ايران آثار بسياري از مشهد و زيارت در داستان خود بهره برده‌اند، اما دو فيلم را كمتـر كسي فراموش كرده: قيصر به زيارت مي‌رود كه به قول و قرارش با ننه مشهدي عمل كند، در حالي كه به انتقام شخصي هم فكر مي‌كند. او مي‌رود تا آرامشي را جست‌و‌جو، و دعـا كند نامزدش اعظم از او دل بكنـد. هنگام بازگشت هم ننه‌مشهدي خالصانه از قيصر تشكر مي‌كند. تا سال‌ها پس از تماشاي فيلم هر وقت مشهد مي‌رفتم مي‌خواستم بدانم مازيار پرتو دوربينش را كجا گذاشته و از بالا تصوير گرفته است.ديگري هم كيميا است. حضور در مشهد معنويتي به فيلم بخشيـده و نزديكي به حرم مرهمي بر تنهايي‌هاي مرد بازگشته از اسارت بود كه در ترديد است آيا خود را به فرزند تازه يافته‌اش معرفي كند يا نه.

در هر دو فیلم هم برای سفر از قطار استفاده شده که برای من همیشه یکی از آداب سفر به مشهد بوده است.این انتظار رسیدن و صدای قطار آدم را به خود می برد.

همیشه زیارت و حواشی آن، هر دو را دوست داشته ام.شب ها هم حرم رفتن،تا انتهای بازار رضا رفتن و سوغاتی خریدن،در عکاسخانه عکس گرفتن و به کبوترها دانه دادن را از کودکی دوست داشتم.چند سال پیش هر چه گشتم کبوترها را ندیدم.دلم گرفت.پرس و جو کردم گفتند آن ها را از داخل صحن بیرون برده اند.گشتم و آن ها را پیدا کردم.چه لذتی داشت دیدارشان.

بی شک آثار دیگری در این زمینه را تا حالا به یاد آورده اید؛فیلم هایی که یکی از دلایل برپایی جشنواره رضوی بوده اند.

 حضور جشنواره رضوی- که چندی پیش در تهران برگزارشد- در مشهد لطف دیگری داشت به خصوص اگر با قطار می رفتیم!

این جشنواره دوسالانه است که به جز این دوره بقیه در مشهد برگزار شده و گزارش این دوره با قلم نگارنده در شماره تازه ماهنامه فیلم(آذر88)به چاپ رسیده است.

جشنواره که تمام می شود هنوز در حال و هوای فیلم های خوبی هستم که دیده ام.به خانه مادرم که می رسم به او می گویم:"ننه پاشو اسباباتو جمع کن می خوایم بریم مشهد زیارت.آخه من به تو قول داده بودم!"

                                     این صدا را دیده اید؟!

 

مدتی است با خانواده قرار گذاشته ایم در یک روز ثابت در هفته، سینما فیلم ببینیم.بدون وقفه.

و اگر همه فیلم های تازه را دیدیم و فیلمی نبود بهترین فیلم مجموعه را دوباره ببینیم اما عادت را ترک نکنیم.وچه عادت دوست داشتنی ای.امتحان بکنید.اول این با هم بودن در سینما جذاب بوده و بعد اگر فیلم خوب دیده ایم.

در این چند وقت اخیر تمام فیلم های سینما را دیده ام.

چه فیلم هایی! بسیاری؛فیلم های ضعیفی بوده اند که بعضی را به سختی می شد حتی تا پایان تحمل کرد که اصلا یک راست رفته اند جز لیست بدترین فیلم های عمرم!!

در این مدت بهترین فیلمی که دیده ام "صدا ها" ساخته فرزاد مؤتمن بوده.کارگردانی بی ادعا که همیشه سعی کرده" فیلم" بسازد،فیلم خوب و سر تماشاگر کلاه نگذارد.

طناز طباطبایی در صداها/عکس از امیر عابدی

فیلم نامه فیلم را سعید عقیقی نوشته. نمی دانم او را می شناسید یا خیر.زمانی یکی از بهترین منتقدان سینمای ایران بود که خیلی زود نقد فیلم را کنار گذاشت.چه حیف که او و مجید اسلامی و صفی یزدانیان یا دیگرنمی نویسند یا کم می نویسند.

عقیقی،چند وقت پیش از نحوه اکران "صداها" گلایه کرده بود و چه به حق.آخر چطور این فیلم در سینما آزادی فقط در یک سانس آن هم در ساعت پایانی شب اکران شود و خیلی از فیلم های دیگر هر چقدر که دل شان بخواهد!

پس ساخت و بهبود سلیقه تماشاگر را چه کنیم که با آن فیلم ها نابود می شود .آخر دیگر چقدر فیلم های کمدی از این مدلش!نباید به اکران فیلم شریف مجال بیشتری برای خودنمایی داد و از آن حمایت کرد.

"صداها" با ساختار جدیدش در سینمای ایران که از آخر به اول روایت می شود به رغم تدوین یک دست اما پیچیده اش موضوع پیچیده ای ندارد. فیلم نمایشگر سه زندگی است که در یکی قتلی اتفاق می افتد ،قتلی آن هم نه به شکل سینمایی مرسومش که تعلیقی یا هیجانی داشته باشد یا گره ای باز شود،نمایشی ساده است...امابه همین سادگی نیز توانسته تماشاگر را همراه کند.اصلا تماشاگر بر خلاف این سه همسایه که از حال هم بی خبرند و به صدای هم کاری ندارند،دوست دارد بفهمد این جا چه خبر است!واین نخست به دلیل قالب و ساختار سینمایی جذاب فیلم بوده.

چه بازی هایی کرده اند بازیگرها؛رویا نونهالی که بهترین است.رضا کیانیان و آتیلا پسیانی که مانند همیشه مؤثر اند.همین طور پگاه آهنگرانی وطناز طباطبایی که با این فیلم باید بازی های قبلیش را فراموش کرد.

ساعت 12 شب که از سینما بیرون می آیم چه حال خوبی دارم، صدایی دارد می گوید بازهم فیلم ببینیم!

          و این هم فیلم تازه مسعود کیمیایی

محاکمه در خیابان/عکس از بابک برزویه 

 نمی دانم از کی علاقه مندان سینما برای تماشای فیلمی از مسعود کیمیایی لحظه شماری کرده اند.بعد از قیصر بود،رضا موتوری بود،گوزنها بود،کی بود؟من که از دهه شصت شدم بیننده حرفه ای سینمای او و با داییم در نوجوانی کتاب زاون قوکاسیان درباره سینمای او را خریدیم،همیشه این انتظار را دیده ام.

نام کیمیایی اگر همیشه بالاتر از بازیگرانش نبوده بدون شک هم رده آن ها بوده.محبوب و دوست داشتنی.وشاید تنها کارگردانی در سینمای ایران است که تا این حد انتظار برای تماشای فیلمش به وجود آورده است.

در سال های اخیر هم همیشه پیش از نمایش فیلمش شنیده ایم این یکی دیگر یک چیز دیگه است.یک گوزنها و دندان مار دیگر.من دوستدار سینمای او که چند سال است منتظرم فیلمی تمام عیار از او ببینم. و البته ناامید هم نشده ام هر چند پس از قسمت اول ضیافت هم هنوز فیلمی از او که کامل راضی ام کرده باشد ندیده ام.

راستش از حکم و رییس که اصلا چیزی نفهمیدم.نمی دانم به نظرم این سینمای او نیست.من تشنه دیدار سینمای ناب او هستم که همه می دانیم چه سینمایی است.

اما شنیده ام این یکی "محاکمه در خیابان" دیگر یک چیز دیگه است.باور کنید. 

صندلـی خالی

 

وقتي دعوت‌نامه نشست خبري با حضور سانگ‌ايل‌گوك، بازيگـر نقش جومونگ، به دستم مي‌رسد نمي‌دانم چه‌كنم؛ بروم؟ نروم؟ بروم بگويم‌چي؟ من كه تا حالا يك قسمت از اين مجموعه را نديده ام. بعضي از بستگان مي‌گويند اگر نمي روي بگو تا ما برويم! از شهرستان زنگ مي‌زنند مي‌گوينـد شنيده‌ايم مي‌خواهـي بروي «جومونگ» را ببيني، خوش به‌حالت!

خيلي‌ها اين مجموعه را مي‌ديدند و دوست داشتند. بعضي كه حتي تكرارش را از دست نمي‌دادند. و وقتي مجموعه‌اي يا فيلمي را دوست داري، طبيعي است كه دوست‌داري بازيگرانش را از نزديك ببيني يا حتي با آنها عكس يا ازشان امضاء بگيري. چه اشكالي دارد؟ اين هم بخشـي از ادامه آن فيلم و سريال در ذهن مخاطب است.

 در جشنواره سن‌سباستين، در جلسه مطبوعاتي ليو اولمان بازيگر محبوب فيلم‌هاي برگمان، از سه‌چهار ساعت قبل رفتم و پلاستيك خالـي مجله را در يكي از صندلي‌هاي رديف جلـو گذاشتـم تا جايي گرفته باشم! مي‌دانستم خيلي شلوغ خواهد شد. سر وقت كه رفتم، سالن جاي سوزن انداختن نداشت. خيلي شلوغ بود. گفتم دير آمده‌ام جايم را گرفته‌اند. از دور ديدم صندلي‌ام خالي است و پلاستيك هنوز سرجايش است. رفتم و پلاستيك را برداشتم و نشستم. ميدانستم كار خوبي نكرده‌ام اما به دليل ديدار يك بازيگر بزرگ سينما بود.

لیواولمان(عکس ازم.م)

 اين علاقه به ديدار بازيگرها و چهره‌هاي محبوبم را از بچگي دارم و حتي از دو نفـر هم امضاء گرفته‌ام! سالها پيش از ساموئل خاچيكيان و خسرو شكيباييِ پيش از هامـون كه درترن بازي كرده بود امضا گرفتـم.

باري ... « ريوزو» بازيگر نقش شوهـر اوشين را در مجموعه «سال‌هاي دور از خانه» به ياد داريد؟ اگر او آمده‌بود ـ لابد ديگر پير شده ـ حالا هم حتماً مي‌رفتم! اما «جومونگ» ... سانگ ایل گوک به دليل همين اقبالش در ايران در مجموعه كارهاي تبليغاتي شركت ال‌جي حضـور يافته بود. اتفاق مهمـي كه كم‌تـر با استفاده از هنرمندهاي خودمان روي داده. يك‌بار كه جمشيـد مشايخي در تبليغات كولـري حضـور يافت اعتراض‌هايي حتـي از سوي هنرمندان شـد. در حالي كه اين هم بخشي ازهنـر يك چهره محبوب است كه مي‌تواند به اقتصـاد ياري برسانـد.

عکس از امیرمحصصی فر

سانگ‌ايل‌گوك چندی پیش براي ديداري چند روزه به ايـران آمـد و همـان روز در جلسه‌اي با خبرنگارهـا  و نويسنده‌هاي رسانه‌ها شركت كرد. يكي از دوستان مطبوعاتي در جلسه با شوق و ذوق امضاي «جومونگ» را نشانم مي‌دهد كه چند ساعت قبل در هتل استقلال از او گرفته و با علاقـه هـم عكس‌هايي با تلفن همراهش از او مي‌گيـرد. مي‌گويـد فرزندش سفارش كرده امضاي او را بگيرد، اما من باورم نمي‌شود!

ايل‌گوك در اين جلسه به سؤال‌هاي مختلفي پاسخ داد كه با ترجمه بد كره‌اي به ايـراني يك مترجم كره‌اي همراه بود. جاهايي واقعاً ديگـر نمي‌فهميـدم مترجم محتـرم چه مي‌گويـد. گويـا كره‌اي حرف مي زد! ايل‌گوك ابتـدا گفت: با استقبالي كه مردم از او كردند از اين پس علاقه‌مند است بيشتر درباره ايران بدانـد. او دانش آموخته سينماست  و با آزموني در تلويزيون از ميان 250 نفـر براي اين نقش انتخاب شـده بود. بچه‌هاي آسمان را سالهـا پيش در جشنـواره‌اي ديده و آن را دوست دارد. او اشاره كرد: « اين مجموعه در كشـور ما يازدهمين مجموعه پر طرفـدار بوده و نخستين سريالي‌است كه به تاريخ باستان كره پرداخته. تاريخ وقايع اين مجموعه همزمان با دوران هخامنشي است.» او گفت دوبله فارسي مجموعه را نديده اما دوست دارد دوبلور نقش جومونگ را ببيندتا بداند چه‌كسي به جاي او حرف زده است: « هنگامي كه اين مجموعه در چين پخش شد دوستي به من گفت دوبله صداي شما به چيني خنده‌دار شـده. به اين دليل تا چند روز نتوانستم بخوابم.»

سانگ ايل گوك در روزهاي حضورش در تهران با دوبلـور نقش خود در اين مجموعه ديدار و از دوبلـه مجموعه ابراز رضايت كرد و قسمت‌هايي از آن را هم با خودش بـرد. در اين جلسـه حسين ديلمـي و حسيـن تنهـايـي  از مديران شركت گلديـران نماينده ال‌جـي در ايـران و ابوالفضـل علـوي مشاور تبليغاتي شركت حضـور داشتند زيرا طبعاً مايل بودند از سفـر جومونگ به ايران حداكثر استفاده تبليغاتي را ببرند كه چنين هم كردند و بارزترين آن‌ها ظهور تصويرهاي ايل‌گوك  و جومونگ در تابلوهاي تبليغاتي محصولات ال‌جـي بود. ايل‌گوك در سفـر دو روزه‌اش از بيمارستان محـك بازديد و با نمايندگان و خريداران محصولات ال‌جـي هم  ديدار كرد.

 پيش از شروع جلسه مطبوعاتي تلفن همراهم زنگ مي زنـد، پسـر كوچكـم است، بدون سلام و با عجلـه مي‌گويـد: « بابا، جومونگ رو با خودت بيار خونـه!»

 

ماهنامه فیلم/شماره۴۰۱ 

 

بدترین فیلم های عمر ما!

 

چند سال است که دوست دارم می شد بدترین فیلم های ایرانی و خارجی عمرمان را هم می توانستیم انتخاب کنیم.خارجی را که می شود ولی نویسنده ای هست که جرات انتخاب فیلم های ایرانی را داشته باشد!یادم است چند سال پیش که بدترین فیلم سال را (زرشک بود تمشک بود چه بود)برخی منتقدین و نویسندگان سینمایی انتخاب کردند چه جنجالی شد که دیگر هم تکرار نشد.راستی چرا نمی شود بعد از اکران که دیگر تاثیری هم در فروش فیلم ندارد این اتفاق بیفتد.اصلا این کمک به فیلم سازی است که بد ساخته که دیگر نسازد.فیلم خوب بسازد.یا دیگر نسازد و برود دنبال یک کار دیگر که آن جا به جایی برسد.حالا شاید بگویند انتخاب کنید که چه بشود.بهترین ها را برای چه برمی گزینند،خب هم جذاب است هم اسباب تشویق،نه...بهترین فیلم فیلمساز را می توانیم انتخاب کنیم ولی بدترین فیلم او را ابدا...مگر می شود گفت.اصلا همه آن به به و چه چه ها را فراموش می کند و فقط همین را می چسبد.راستی می شود روزی بدترین فیلم های خود را انتخاب کنیم.باور کنید من تا حالا برای خودم هم چنین نکرده ام.جرات نکرده ام ! شما انتخاب کرده اید....بگذریم.

در شماره 400 ماهنامه فیلم بهترین فیلم های خود را برگزیده ام. سال ها طول کشیده تا به این اسامی رسیده ام  اما مجله که چاپ شد دیدم چند فیلم جا افتاده است ! حیف...

ايرانـي:

1. هامون 2. باشـو، غريبه كوچك 3. گوزنهـا 4. دونده ... 5. درباره الـي ... 6. خانه دوست كجاست 7. سفر به چزابـه 8. تنگنـا 9. سوتـه‌دلان 10. صبح روز بعـد

 

خارجـي:

1. ايثـار 2. داستان توكيـو 3. جـاده 4. سينمـا پاراديـزو 5. رنـگ آبـي 6. ترامـوايـي به‌نام هـوس 7. موشـت 8. راشومون 9. نيمـروز 10. ياغـي بي‌هـدف


همه فيلم‌هاي ايراني پس از انقلاب را تقریبا دیده ام. به ترتيب اهميت آثار، برخي را در سينما /بعضي را با ويدئـو پروژكتور خانه پدري، برخي را با تلويزيون و ویدیو وِ
CD/DVD و تعدادي را در لپ‌تاپ ديده‌ام و بعضي را هم نديده‌ام! بگويم كدام فيلم‌ها را نديده‌ام! هامون را كه بيش از ده‌بار در سينما ديده‌ام، يادش گرامي.

بهترين آثار خارجي را هم سعـي مي‌كنم از دست ندهم. گاهي كه به جشنواره‌هاي جهانـي مي‌روم حتي خارج از برنامه جشنواره نيز فيلم‌هايي را در سينما‌هاي ديگـر تماشـا كرده‌ام. اين‌ها درست، اما مي‌دانيد هر علاقه‌مند سينما خاطره ديدار چند تا فيلم را هيچ‌گاه در عمرش فراموش نمي‌كند. شمـا هم لابد تعدادي از اين فيلم‌ها را سراغ داريد. اولين فيلمي را كه به ياد مي‌آورم در سينما ديدم در كودكي به همراه دايي قدرت در سينما ميهـن خرمشهـر ـ كه سينما پاراديزوي مـا - بـود. برخي بعد از تماشاي بروس‌لـي در رئيس بزرگ (لو وي، 1971) مي‌خواستنـد خارج سينما اداي او را درآورند كه چه بساطي به راه انداخته بودند. يا سازدهنـي در دوران دبستان و جنگ كه تازه به شمال مهاجـرت كرده بوديم و از همه خواستنـد پس از تماشاي فيلم خلاصه‌اي از آن‌را بنويسنـد كه نوشتـم و جايزه‌اي گرفتم.

تماشاي گروه خشـن تنهـا فيلم هفتاد ميليمتري كه در سينما آفريقـا ـ به كوشش خانة فرهنگ ـ ديدم. يا قيصـر در سالن سينماي خانه سينما/فيلمي كه پيش از آن بارها و بارها ديده بودم اما اين‌بار لذت بيشتري داشت و يا دونـده ... كه براي اولين بار بود در كنار يك منتقـد سينما، فيلم مي‌ديدم. چه لذتـي داشت دوستي با آقاي صلح‌جـو پيش از سال‌هاي كار در مجلـه.

ياد جملـه‌اي از احمـد امينـي عزيـز افتادم كه سالهـا پيش نوشتـه بود:

« اگـر سينمـا را از زندگـي ما حذف كننـد دليلـي براي زنـده مانـدن داريـم؟»

 


                    توتو،آلفردو و سلطان

نمي‌دانم تيم ما چندمين نسلي بود كه در بخش رويدادهاي مجله مشغول به كار شد، اما چند سال پيش از ما احمد طالبي‌نژاد و سپس محمد حسين‌پور مسئول اين بخش بودند. ما كه آمديم، اصغر نعيمي آخرين متولي اين بخش رفته بود، تير 73 بود. تيم ما چهار عضو داشت: محمدرضـا باباگلـي كه سابقة كار در كتاب سال را داشت و سرپرست بخش شد، رضا كارگران كه با نعيمي در اين بخش كار كرده بود و مدتي بعد هم مطبوعات را رها كرد تا تمام وقتش را صرف تخصصش دندانپزشكي كند و مجيد صدقي كه در آن سن‌و سال با شور و شوق آمد و پس از سال ها رفت ،بی خبر.علاقه به سينما در خانوادة ما موروثي بود و دايي جوان با بسياري از گروه‌هاي فيلمبرداري كه به جنوب مي‌آمدند، همراه مي‌شد. به او گفتم كه مي‌خواهم فرار از تله را ببينم. گفت در سكانس اول فيلم، جايي كه بازيگر اصلي وارد مي‌شود، كنار جلال مقدم ايستاده بوده. من هم خيلي دوست داشتم با اهل سينما آشنا شوم. حتي علاقه‌مند بودم توي آپارات‌خانه بروم و با آپاراتچـي هم آشنـا بشوم. بعدها كه سينما پاراديزو را ديدم، ارتباط آلفردو و تـوتـو، علايق خودم را به يادم مي‌آورد.

... نمي‌دانم تلفني دربارة چه موضوعي از سردبير پرسيدم كه گفت دوست داري در بخش رويدادها كار كنـي؟ و آمـدم و اين آغاز دوستي با بسياري از سينماگـران شد كه ديدار بعضي از آنهـا آرزويم بود. گروه ما شكل گرفت و جلسات هفتگي منظم با سردبير و دبير هيأت اجرايي و تحريريه، باعث تغييرهايي در بخش رويدادهـا شـد. رويدادها شايد جذاب‌ترين و پرطرفدارترين بخش مطبوعات سينمايي باشـد. كار در آن هم جذاب بود و سخت و بايد به سينماي ايران دلبستگي خاصي مي‌داشتي و به تمام حرفه‌هاي سينمايي اهميت مي‌دادي. ديگر آن‌كه عاشق اين كار مي‌بودي و زمان بسياري صرف مي‌كردي. در روزهاي انتشار ويژه‌نامه‌هاي جشنوارة فجـر، ديگر زمان هم از دست مان خارج مي‌شد؛ يك‌دفعه مي‌ديدي ساعت هايي از شب گذشته، اما فعاليت ادامه داشت. در كار بايد واقعا" پيگير مي‌بودي،براي تهية يك عكس بايد به چندين نفـر زنگ مي‌زدي . براي يافتـن خبري، از افراد مختلف سراغ مي‌گرفتي . براي درآوردن فهرست تمام فيلم‌هاي نمايش داده شده در طول سال و مدت نمايش‌شان كه قرار بود در دومين كتاب سال چاپ شود با باباگلـي به تك‌تك سينماهاي تهران رفتيم.

كاري طاقت‌فرسـا بود كه اواسطش بارها پشيمـان شدم، اما بالاخـره تا آخرش رفتـم، كاري كه ديگـر هيچ‌وقت تكـرار نشـد. در بخش رويدادها بايد روابط‌عمومي خوبي مي‌داشتي و در تنظيم خبرها اشتباه نمي‌كردي تا مبادا ارتباط ها قطع شود. به دليل همين ارتباط‌ ها، هر روز كار در بخش خبر چيز تازه‌اي داشت و البته گاهي هم با مشكلاتي همراه بود؛ خبري چاپ مي‌شد و فردي از اعضاي گروه فيلم تماس مي‌گرفت كه اين خبر اين‌گونه نبوده و اين‌گونه بوده و ما مي‌مانديم كه بالاخره حرف عضو اصلـي فيلـم را قبلا"بايد گوش مي‌داديم يا خيـر. فرد معترض با دلخوري مي‌گفت اين خبـر را از كجـا آورده‌ايـد؟ اگر هم نقد منفي دربارة فيلمي چاپ مي‌شد گاهي تهيه‌كننده و كارگردانش در تماس بعدي برخورد سردي مي‌كرد، مبهم سخن مي‌گفت و سربسته سعي مي‌كرد به ما بگويـد از دست‌مان ناراحت است؛ چيزي براي گفتم ندارم، خبري نيست...گاهي هم مطلب و تحليلي درست خوانده نمي‌شد و براي سينماگـري سوء تفاهمـي ايجـاد مي كرد. برخي از عكاسان نيز وقتي عكس فيلمي را مي‌دادند انتظار داشتند در شمارة بعد چاپ شود، بزرگ و تمام كادر چاپ شود. محدوديت صفحات را در نظر نمي‌گرفتند و احساس مي‌كردند بايد هر عكسي كه مي‌دهند، چاپ شود. دوباره هم كه از فيلم ديگري ازشـان عكس مي‌خواستيم، مي‌گفتند شما كه عكس‌ها را چاپ نمي‌كنيد...يكي‌يك دوربين عكاسي قديمي هم خودمان داشتيم كه اين اواخـر برخي كه مي‌ديدند به مزاح مي‌پرسيدند: شما هنوز‌ هم اين دوربين‌هاي تان را داريد؟ يكي از همكاران آن موقع با برچسبي روي مارك قديمي آن را پوشانده بود...

اصولا" چاپ خبر در ماهنامه‌اي كه حتي صفحات خبري‌اش هم ده روز قبل از انتشار بسته مي‌شود بايد ويژگي خاصي داشته باشد. خبرها تا زمان انتشار مجله ممكن است در چندين  نشريه چاپ شود و از دست ما هم كاري ساخته نيست. برخي را كه بايد ثبت مي‌شد مي‌نوشتيم و بيش‌تر بايد به دنبال اخباري مي‌رفتيم كه هم مهم بودن و هم احتمال مي‌داديم تا زمان انتشار مجله جايي چاپ نمي‌شوند و اين خيلي هم دشوار بود. خوانندگان هم هرجا كه مارا مي‌ديدند گاهي تشويق مي‌كردند و گاهي هم با بي‌رحمـي، انتقـاد كه چه‌قدر اخبـار كهنـه چاپ مي‌كنيـد. اولين نوشته‌ام در اين بخش، مطلبي بود به مناسبت درگذشت خسـرو نارنجـي‌هـا. هنوز هم وقتـي صداي گروهبان گارسياي سريال زورو را مي‌شنوم ياد او مي‌افتـم كه اواخـر عمـر به علت سكتـه قدرت تكلمش را از دست داده بود. شنيده بودم وقتي صدايش را از تلويزيون مي‌شنيده، اشك از چشمانش سرازير مي‌شده است. حضور در اين بخش با خاطرات تلخ و شيريني همراه بود و با رويدادها به خيلي از شهرها و جشنواره ها رفتم و دوستان بسياري پيدا كردم.

براي كتاب سال كه به خانة سينما مي‌رفتم هنوز ساختمانش در دست تعميـر بود. پس از آن بود كه پيشنهـاد تهية خبرهاي ماهانه از صنوف خانة سينما را دادم و هر ماه اين خبرها را در صفحه‌اي به نام «درخانة سينما» چاپ مي‌كرديم، اما كار به جايي رسيد كه خبرهاي بسياري از انجمن‌ها و كانون‌ها شبيه ماه و ماه‌هاي قبل مي‌شد و تازه سخنگويـان صنف‌ها براي ارائه خبرهاي‌شان خيلي بدقولي مي كردند و طاقچه بالا مي‌گذاشتند. در گزارش‌هاي توليد هم خيلي‌ها فقط از يكديگـر تعريف مي‌كردند و به همين دليل قرار شد خذف شوند. در گزارش‌هاي توليد سعي داشتم با كساني كه كمتر سراغ‌شان مي رفتند صحبت كنم و حرف‌هايشان را بنويسم.

رفتن سر صحنة فيلم ها را از گذشته دوست داشتم، اما پس از حضور جدي‌تر در هنگام فيلمبرداري فيلم‌ها فهميدم عجب كار مشكلي‌است. البته برخي پشت صحنه‌ها خيلي جذاب بودند، مثلا"بازي گرفتن و كارگرداني مسعود كيميايي نصف شب سر صحنة سلطان واقعا"ديدني بود. او بازي تمام بازيگرانش را تماما"زير نظر داشت، سعي داشت هديه تهراني را كه نخستين بازي خود را تجربه مي‌كرد به حس واقعي شخصيت برساند و براي بهتر شدن بازي عرب‌نيـا نكاتي را به او گوشـزد مي‌كرد. گاهي مي‌ديدم جايـي خلوت كرده و زير نور چراغي روي فيلم‌نامه‌اش كار مي‌كرد.

برخي فيلم‌سازان هم چندان علاقه‌اي به حضور مطبوعاتي‌ها سر صحنة فيلم‌هاي شان نداشتند. يكي از آنهـا ابوالفضل جليلي بود. سردبير مي‌گفت تو اگر گزارشي دربارة پرورش ماهي قزل‌آلا هم بنويسي نظر جليلي را در آن مي‌آوري... او خيلي چيزها به من ياد داد و اگرچه گال او را خيلي دوست دارم اما خودش بيش از فيلم‌هايش دوست داشتنی است. شايد سردبير راست مي‌گفت چون اين‌بار هم نتوانستم اسم او را نياورم...اما اين هيچگاه پارتي‌بازي نبود و مي‌دانستم اگر فردي با بهره‌گيري از اين بخش بخواهد به كار حرفه‌اي در سينما برسد، اين موضوع در كارش تأثير منفي مي‌گذاشت.




اكنون اگرچه سال‌هاست كه فعاليت اصلي‌ام در بخش ديگري از مجله است و به دليل همين مشغلة فراوان واقعا" نمي‌توانم با بخش رويدادها همكاري كنم، اما هنوز هم متعصبانه خودم را جزو اين تيم مي‌دانم، مثل خيلي از بازيكنان متعصـب تيم فوتبال محبوبـم استقلال در دهة 1360.


ماهنامه فیلم شماره305

ماهنامه فيلم و چهار صد شماره اش...

آرامش در حضور ديگران

 هنوز عيد سال شصت و شش نيامده بود كه رفتيم فولادشهـر، خانة خالـه. وقتي رسيديم شيدا نبود.اودومين دختر خاله و از من بزرگتر بود. فرقش هم با بقيه اين بود كه شيداي سينمابود و هميشه براي همديگـر حرف داشتيم از فيلم‌هايي كه ديده بوديم، بزنيم. شنيده بودم اين اواخـر نامش را در انجمن سينماي  جوان نوشته بود. ساعتي طول كشيد تا از انجمن به خانه آمـد ...

...بچه كه بوديم توي سينماي فولادشهـر(آريـاشهرسابق) قرار بود فيلم های نورمن ويزدوم را نشان بدهند. برگه‌هاي آگهـي نمايش فيلم را منزل به منزل لاي در مي‌گذاشتنـد. برخي خانه‌ها در آپارتمان‌هاي به هم چسبيده‌اي قرار داشتنـد (و دارنـد) كه اين آپارتمان‌ها نيز به يكديـگر راه داشتنـد. من و شيدا و شهرام راه مي‌افتاديم و هر چه برگه بود جمع مي‌كرديم و از همان بالا به صورت موشك مي‌انداختيم پايين. توي سينما هم طبيعي بود كه هيچ كدام از همسايه‌ها را نبينيم ...

وقتي كه شيدا آمد لابه‌لاي كتاب و جزوات سينمايي‌اش، مجله‌اي ديدم كه تا آن زمان نديده‌ بودم: فيلم؛ كه مي‌گفت ماهيانه در مي‌آيـد و همه‌اش راجع به فيلم و سينماست، مدتي‌است مي‌گيـرد و به دنبال همه شماره‌هاي قبل آن مي‌گردد. از دستش گرفتـم و ورق زدم. يك‌بار از اول تا آخـر و بعد دوباره از اول و بعد هم دوباره از اول. همه را خوانـدم. چنـد روز از عيد گذشته بود كه از كيوسك روزنامه‌فروشي دوتا شماره عيد فيلم را خريدم و يكي براي شيـدا عيدي و اين نخستين باري بود كه فيلـم مي خريدم. تا مدت‌ها آن را از روزنامه‌فروشي تهيه و مانند زمان انتشارش نـو جمع مي‌كردم  تا اينكـه احساس كردم با مشترك شدن به حرفه اي‌هاي سينما مي‌پيوندم و يك روز آمدم مجلـه، كه فرامرز روشنايي مسئول اشتراك بود. بعد هم كه امير محصصـي فر به بخش اشتراك آمـد، در طول ماه بارها و بارها به او زنگ مي‌زدم و از انتشار مجلـه مي‌پرسيدم كه چـرا به دستم نرسيده. ديگـر تا وقتي زنگ مي زدم، مي‌شناخت و مي‌گفت آقاي ... هنوز بيست‌و‌پنجـم ماه است .خوشحال مي‌شدم كه مي‌ديدم نامم را به خاطر سپرده. حتي يك‌بار جمعه بود احساس كردم ديگـر انتشار مجله دير شده، زنگ زدم ليتوگرافـي و پيگيـر شدم ياد آن روزهاي اشتراك به‌خيـر ...

 

يك روز هم شيـدا با پدرش آمدنـد تهران براي كار پدرش. وشيـدا هم با چه شوقي براي ديدن مجله و مشترك شدن آمـد. پنجشنبه بود و جمعـه بايد بر مي‌گشتنـد. گويا كار پدرش طول كشيده بود و وقتي به دفتـر رسيـده بودنـد، مجلـه تعطيل شده بود. چه‌قدر آن موقع ياد مسافـر افتاديم.

خلاصه از آن پس مجله شد دوست صميمي براي من كه بسياري جاها با هم بوديم. ديگر نام نويسندگان مجله را از حفظ بودم و شايد به اندازه عوامل فيلم‌ها دوست داشتم آن‌ها را از نزديك ببينم. حتي آن موقع‌ها كه خودم بلنـد مي‌شدم مي‌رفتـم جشنوارة كودكان اصفهـان، جلوي هتل عباسـي مي‌ايستادم تانويسندگان را ببينم. دوران سربازي را كه در بيمارستان نيروي‌انتظامي مي گذراندم ، روزي دوستي گفت، تو كه مجله فيلم مي‌خواني آقاي صلح‌جـو را مي‌شناسـي؟ گفتـم تهماسـب صلح‌جـو را چطور نشناسـم؟ گفت: خانمش در بيمارستان پرستار است. خوشحال شـدم، نشستم به نوشتن نامه‌اي براي آقاي صلح‌جـو و رفتـم نامه را دادم به همسـرش. در سينما آزادي سر فيلم دونـده كه فيلمخانه نشان مي‌داد، قرار شـد ايشان را ببينـم و اين دوستي طـي سالهـا سبـب شـد بسيـار از او يـاد بگيـرم ...

روزي تماس گرفتنـد و براي عروسي شيـدا دعوتمان كردند، ما هم رفتيـم. شيـدا وسايلش را جمع كرده بـود و مجله‌هاي فيلم را كناري گذاشته بود. صدايم كرد و گفت: خانه‌اي كه گرفتيم كوچك است، اين مجله‌ها را نزد خودت نگـه دار و به جـز آن عيـدي همه را به من داد. مي‌دانستم چه‌قـدر آن‌هـا را دوست داشت، گفتـم پيش من هميشه محفوظ مي‌مانـد. او اگرچـه از سينما دور شـد، با اين وصـف هربار كه به اصفهـان مي‌رفتـم، مي‌گفت مجلـه داري؟ و مي‌گرفت و با علاقه ورق مي‌زد. مراقب ايليا ـ كه بزرگتر هم مي‌شـد ـ بود كه به آنهـا آسيبـي نرسانـد.

ديگـر مطالب سينمايي مي‌نوشتـم و براي بخش خوانندگان نشريات مي‌فرستادم كه چاپ مي‌شـد. روزي يكي از همين نوشته‌ها را دادم آقاي صلح‌جـو بخوانـد. گفت‌اينهـا را بفرست مجلـه. گفتم مطالب مجله، خيلي تخصصي‌است، هنوز زود است. گفت بفرست و من فرستادم. وقتي در صفحات نقـد خوانندگان چاپ مي‌شـدخيلي خوشحال مي‌شـدم. خلاصه شماره خاطره انگيـز صدوچهل منتشـر شـد كه با آن دعوت به همكاري شـدم ...

 عيد چند سال پيش كه به اصفهان رفتم، سري هم به منزل شيـدا زدم. ايليـا كه ده سالـه شده بود دويـد طرفـم و گفت عمـو مجله فيلـم داري؟ در دستش همان شماره عيـد و چنـد شماره اخيـر بود. شاخ در آوردم. گفتـم شيـدا اين چي مي‌گـه؟ گفت خيلي دوست دارد فيلم ببيند، تازگـي مجلـه هم مي‌خـرد. از وقتـي هم فهميـده مي‌آيـي  آمـده مي‌گـه به عمـو بگـو آن مجله‌هايت را براي من بيـاورد. اشـك در چشمانـم حلقـه زد و خاطـرات همه آن سال‌هـا در يك آن از ذهنـم گذشت. دستش را گرفتـم و بردم تا برايش عيـدي بخـرم...