ماهنامه فيلم و چهار صد شماره اش...
آرامش در حضور ديگران
هنوز عيد سال شصت و شش نيامده بود كه رفتيم فولادشهـر، خانة خالـه. وقتي رسيديم شيدا نبود.اودومين دختر خاله و از من بزرگتر بود. فرقش هم با بقيه اين بود كه شيداي سينمابود و هميشه براي همديگـر حرف داشتيم از فيلمهايي كه ديده بوديم، بزنيم. شنيده بودم اين اواخـر نامش را در انجمن سينماي جوان نوشته بود. ساعتي طول كشيد تا از انجمن به خانه آمـد ...
...بچه كه بوديم توي سينماي فولادشهـر(آريـاشهرسابق) قرار بود فيلم های نورمن ويزدوم را نشان بدهند. برگههاي آگهـي نمايش فيلم را منزل به منزل لاي در ميگذاشتنـد. برخي خانهها در آپارتمانهاي به هم چسبيدهاي قرار داشتنـد (و دارنـد) كه اين آپارتمانها نيز به يكديـگر راه داشتنـد. من و شيدا و شهرام راه ميافتاديم و هر چه برگه بود جمع ميكرديم و از همان بالا به صورت موشك ميانداختيم پايين. توي سينما هم طبيعي بود كه هيچ كدام از همسايهها را نبينيم ...
وقتي كه شيدا آمد لابهلاي كتاب و جزوات سينمايياش، مجلهاي ديدم كه تا آن زمان نديده بودم: فيلم؛ كه ميگفت ماهيانه در ميآيـد و همهاش راجع به فيلم و سينماست، مدتياست ميگيـرد و به دنبال همه شمارههاي قبل آن ميگردد. از دستش گرفتـم و ورق زدم. يكبار از اول تا آخـر و بعد دوباره از اول و بعد هم دوباره از اول. همه را خوانـدم. چنـد روز از عيد گذشته بود كه از كيوسك روزنامهفروشي دوتا شماره عيد فيلم را خريدم و يكي براي شيـدا عيدي و اين نخستين باري بود كه فيلـم مي خريدم. تا مدتها آن را از روزنامهفروشي تهيه و مانند زمان انتشارش نـو جمع ميكردم تا اينكـه احساس كردم با مشترك شدن به حرفه ايهاي سينما ميپيوندم و يك روز آمدم مجلـه، كه فرامرز روشنايي مسئول اشتراك بود. بعد هم كه امير محصصـي فر به بخش اشتراك آمـد، در طول ماه بارها و بارها به او زنگ ميزدم و از انتشار مجلـه ميپرسيدم كه چـرا به دستم نرسيده. ديگـر تا وقتي زنگ مي زدم، ميشناخت و ميگفت آقاي ... هنوز بيستوپنجـم ماه است .خوشحال ميشدم كه ميديدم نامم را به خاطر سپرده. حتي يكبار جمعه بود احساس كردم ديگـر انتشار مجله دير شده، زنگ زدم ليتوگرافـي و پيگيـر شدم ياد آن روزهاي اشتراك بهخيـر ...


يك روز هم شيـدا با پدرش آمدنـد تهران براي كار پدرش. وشيـدا هم با چه شوقي براي ديدن مجله و مشترك شدن آمـد. پنجشنبه بود و جمعـه بايد بر ميگشتنـد. گويا كار پدرش طول كشيده بود و وقتي به دفتـر رسيـده بودنـد، مجلـه تعطيل شده بود. چهقدر آن موقع ياد مسافـر افتاديم.
خلاصه از آن پس مجله شد دوست صميمي براي من كه بسياري جاها با هم بوديم. ديگر نام نويسندگان مجله را از حفظ بودم و شايد به اندازه عوامل فيلمها دوست داشتم آنها را از نزديك ببينم. حتي آن موقعها كه خودم بلنـد ميشدم ميرفتـم جشنوارة كودكان اصفهـان، جلوي هتل عباسـي ميايستادم تانويسندگان را ببينم. دوران سربازي را كه در بيمارستان نيرويانتظامي مي گذراندم ، روزي دوستي گفت، تو كه مجله فيلم ميخواني آقاي صلحجـو را ميشناسـي؟ گفتـم تهماسـب صلحجـو را چطور نشناسـم؟ گفت: خانمش در بيمارستان پرستار است. خوشحال شـدم، نشستم به نوشتن نامهاي براي آقاي صلحجـو و رفتـم نامه را دادم به همسـرش. در سينما آزادي سر فيلم دونـده كه فيلمخانه نشان ميداد، قرار شـد ايشان را ببينـم و اين دوستي طـي سالهـا سبـب شـد بسيـار از او يـاد بگيـرم ...
روزي تماس گرفتنـد و براي عروسي شيـدا دعوتمان كردند، ما هم رفتيـم. شيـدا وسايلش را جمع كرده بـود و مجلههاي فيلم را كناري گذاشته بود. صدايم كرد و گفت: خانهاي كه گرفتيم كوچك است، اين مجلهها را نزد خودت نگـه دار و به جـز آن عيـدي همه را به من داد. ميدانستم چهقـدر آنهـا را دوست داشت، گفتـم پيش من هميشه محفوظ ميمانـد. او اگرچـه از سينما دور شـد، با اين وصـف هربار كه به اصفهـان ميرفتـم، ميگفت مجلـه داري؟ و ميگرفت و با علاقه ورق ميزد. مراقب ايليا ـ كه بزرگتر هم ميشـد ـ بود كه به آنهـا آسيبـي نرسانـد.
ديگـر مطالب سينمايي مينوشتـم و براي بخش خوانندگان نشريات ميفرستادم كه چاپ ميشـد. روزي يكي از همين نوشتهها را دادم آقاي صلحجـو بخوانـد. گفتاينهـا را بفرست مجلـه. گفتم مطالب مجله، خيلي تخصصياست، هنوز زود است. گفت بفرست و من فرستادم. وقتي در صفحات نقـد خوانندگان چاپ ميشـدخيلي خوشحال ميشـدم. خلاصه شماره خاطره انگيـز صدوچهل منتشـر شـد كه با آن دعوت به همكاري شـدم ...
عيد چند سال پيش كه به اصفهان رفتم، سري هم به منزل شيـدا زدم. ايليـا كه ده سالـه شده بود دويـد طرفـم و گفت عمـو مجله فيلـم داري؟ در دستش همان شماره عيـد و چنـد شماره اخيـر بود. شاخ در آوردم. گفتـم شيـدا اين چي ميگـه؟ گفت خيلي دوست دارد فيلم ببيند، تازگـي مجلـه هم ميخـرد. از وقتـي هم فهميـده ميآيـي آمـده ميگـه به عمـو بگـو آن مجلههايت را براي من بيـاورد. اشـك در چشمانـم حلقـه زد و خاطـرات همه آن سالهـا در يك آن از ذهنـم گذشت. دستش را گرفتـم و بردم تا برايش عيـدي بخـرم...